در نگاه يار ، ماندن بي سبب
تابستان 84 ، روز چهارده تير، یك روز عين بقيه روزهاي سال . حساب ساعت و وقت دستم نیست ، فقط همینقدر حواسم هست که دم غروبه با آفتابي كه معلومه ديگه براي امروز رمقي نداره و هوايي كه از گرماي تند وسط ظهر افتاده... خيابونا با جنب و جوش معمول و مردم توی برو و بياي روزهاي اول تابستان. گاهی صدای ترمز یه تاکسی که میخواد مسافراش را پیاده یا سوار کنه...همه چیز این دور و بر عادیه به جز اتفاقي كه ديروز براي ما افتاد و شاید شروع یک اتفاق غیرعادی بود ؛ محمد وقت راه رفتن، يه دفعه افتاد زمين. زانوهاش كه از چند ماه قبل خيلي نحيف شده بودند انگار ديگه انقدر قوت نداشت كه اون بدن لاغر و کم وزنش را تحمل كنه، افتاد و براي اولين دفعه خودش روی پاهاش نایستاد. همه روزهای دوندگی و جنب و جوش و دغدغه های پاك او ، آنها که دیده ام یا حتي ندیده ام ، میاد جلو چشمم. بدجوری ته دل ادم خالی میشه.مي بيني كلّي حرف داري از همه روزهايي كه گذشت ولي جوريه كه نمي توني چيزي بگي! زبان آدم انگار چفت ميشه . با همه عادت مثبت دیدنش ، از چشمهاش میشه خواند که انگار میخواد بگه ديگه ماندني نيست ، خسته شده..ان روزها ديگه انقدر اصراری نداره که اشك آرام روي صورتش را پنهان كنه....
محمد، عزت نفس و غرور پاك توی نگاه نجيب آدمي بود كه افتادنش، اتفاق تلخ زندگي ما شد.... يه دفعه انگار بنظرم مياد دو سه هزار سالي ميشه كه او را سرزنده و روی پا نديده ام ... از ديروز معلوم بود این بار بيمارستان رفتنش مثل دفعه های قبل نیست....با فكر درهم و برهم ، امروز سعی می کنم قدمها را تندتر کنم تا زودتر برسم.. چندصدمتری مانده به میدان یک لحظه مكثي مي كنم، روبروي خونه شون ، چراغي روشن نيست، ذهنم مرا به قامت ديروزهاي او، جلوي در همين خانه مي برد . سكوت و خاموشي اينجا ولي از الان پيغام غم سنگیني ميده. يك حسي ميگه ديدن دوباره اش اينجا تا چند روز دیگه يك اميد محال ميشه ! .. لحظات تلخي كه مي دانم يادش تا فردا و فرداهاي بعد کش پيدا می كند... مي دوم تا زودتر برسم بيمارستان با دلی از آشوب و نواي غريب شعری که توي سرم هي تكرار ميشه :
« بوي هجرت مي آيد
بالش من پر آواز پر چلچله هاست
صبح خواهد شد
و به اين كاسه ي آب
علي شهامت
در سومين سالگشت هجرتش ، ياد او گرامي و روحش شاد
__________________________________________________________
* سهراب سپهري







