
یـاد و خاطره محـمــــد ، جمع دوستـانه و گپ و گفتگو
« بوي هجرت مي آيد
بالش من پر آواز پر چلچله هاست
صبح خواهد شد
و به اين كاسه ي آب
علي شهامت
در سومين سالگشت هجرتش ، ياد او گرامي و روحش شاد
__________________________________________________________
* سهراب سپهري

مرگ پروانهاي بود
كه روي شانهات نشست
و تو
به هيبت رنگين كماني درآمدي
كه در مهتاب آسمان
محو ميشود
از « علی دهقان »
« در سومین سال هجرت خاموش محمد و در روزهای خالی از صدا و سلامش، یاد
او گرامی و سلامی دوباره به روح پاکش»
ناگهان چه زود دیر شد....................................................
به سالها پیش باز میگردم..... اکنون در آستانه بهار 87 زمستان 79 پیش چشمانم بال میگیرد . 8 سال پیش .. آنقدرها پیر نشده ام که شفافیت لحظه ها جای خود را به خاکستری شبح خاطرات بدهد. نه سودای بدست آوردن آب نباتی چوبی _ خروس قندی _ از این دنیای بی مرام در درونم سو سو میزند تا به طمع آن ... و نه دنیا داشته ای هستم که به ترس از دست دادن آن چه دارم .... ذهنم را متقاعد کنم که گذشته 8سال پیش را طور دیگری بیاد بیاورد . بویژه آن اسفند طلایی آن بهار بی بازگشت اصلاحات که نسیم آزادی و ابادی از تمام آبادیهای این مرز و بوم برخاسته بودکه حتا کودکان کوچه ما را هوایی حاج سعید کرده بود. مردی که بوی خاتمی میداد با نگاهی سرشار از امید رو به آینده با تبسمی که زمزمه میکرد " زنده باد مخالف من " _ و من در مجالی دیگر به دفاع از انتخاب و عملکرد خود در آن سالها مطلبی خواهم نگاشت که اگر باز به آن سالها برگردم با همه انتقادهایی که به این مرد شریف ومحجوب و برخوردار از نگاهی نجیب داشته و دارم باز به او اقتدا میکنم و ایمان دارم که او امین نجیبی بر امید و ارا ما بود وهیچ گاه از انتخاب خود در آن دوران پشیمان نیستم و بدیهی است این امر به معنای تبعیت از تفکر سیاسی او و حمایت بی قید و شرط او در هر نمای سیاسی نمیباشد _ . خاتمی سیدی که طعم شکلات داشت طعم عشق و شاید آزادی ..... اما هنوز مردی نبود با عبایی شکلاتی تراز و براز رو و پشت جلد کاغذ گلاسه نشریه چلچراغ ....... نشریه پاتوق جوانان حزب مشارکت با همان سایز بینی سیاسی وقتیکه بزرگترهایشان با بقول خودشان آن عالیجناب دست دوستی میدادند بچه هایشان جایزه بهترین طنزسال را به مهران مدیری میدادند که به تمسخر تحصن منتخبانشان نشسته بود و حاج آقا ابطحی این سید خوش بر و رو و چاق که نه فقط از دختران که از پسران وب نوشتش نیز دلربایی میکند ذوق زده و با افتخار در گزارش نویسی و عکاسی برای صفحه مجازی اش گوی سبقت از دست همه می ربود انگار این سیمین شوی از دست داده شهبانوی داستان نویسی معاصر چیزی از غیب فهمیده بود که در ب .. بسم ا... رمان سووشونش که سیاوشون جلال بود که جلال زندگیش بود نگاشت مردم _ منظورش ما ایرانیها _ به بوسیدن دست عادت دارند .... بگذریم ... داشتم وصف آن روز ها را میکردم اخر این روزها روزهای انتخابات است و ذهنم و مهمتر از آن دلم بیاد محمد میافتد دوستی با هاله سبز و لبخند ملیحی که جدیت هیچ کاری حتا سیاست در هیجانی ترین هوای سال سبب نمیشد تا لبش به گلخندی از دیدن دوستی که در هوای مخالف او حریف خواهی یا رجز خوانی سیاسی میکرد گشوده نشود و با تمام وجود نخندد و شاد نگردد که او استاد انسان زیستن و شاد بودن در سخت ترین لحظه های تصمیم گیری بود هیچ جنگلی جسارت آن را نداشت که در وحشی ترین لحظات حیات خود محمد را به شکستن قانون آدمیت و زیر پا نهی آموزه های محمد ( ص ) بزرگ معلم مهربانی و دوست داشتن و اهل بیت نبوت (ع) مجبور کند ..................... این روز ها جای محمد خالی است تا درس رقابت سیاسی جوانمردانه و با تمام توان را به ما بیاموزد . از خود میپرسم براستی اگر محمد این روزها بود چکار میکرد و ایمان دارم در گام نخست تلاش میکرد تا دوستان را متقاعد کند میدان رقابت را ترک نکنند و بر سر گزینه ای از میان خود به توافق برسند اگر این چنین نمیشد یا به هر دلیل فرد مورد توافق در عبور از اهرم های نظارتی نا تمام میماند از بین گزینه های موجود به انتخاب می نشست. محمد اهل میدان خالی کردن نبود ..................... یادم هست در اولین صبح های انتخابات مجلس ششم در استان ایلام در نشریه ای محلی منتسب به اصلاح طلبان مقاله ای نگاشتم_ بانام مستعار_ و میان اصلاح طلبان و اصلاحات تمایزی قائل شدم در آن مقاله که به مذاق اصلاح طلبان مشارکتی جوان ایلامی خوش نیامد اصلاحات را روش و اصلاح طلبان را نوعی از تفکر سیاسی خوانده بودم که از طریق چهره هایی شاخص قابل شناسایی است. اگر امروزه و تا سالیان سال دورنمایی سیاسی برای اصلاح طلبان در قدرت قابل رویت نمیباشد اما چه باک که اصلاح طلبی به مثابه یک روش و یک راه همیشه هر جا و در هر ساختار سیاسی مجال تولد دارد .......................
19/12/1386
ساعت 21
عید فطر مبارک
شانه به شانه صف مي كشند. دستهاي نياز كه به سمت آسمان بلند مي شود. زمزمه اللهم اهل الكبرياء والعظمه و اهل الجود و الجبروت و... اوج مي گيرد. احساس مي كني پاهايت از زمين خاكي جدا شده و در فضاي ديگري سير مي كني. فضاي تسليم و تقوا و حس پاداش يك ماه روزه داري متقين كه نصيب مومنين حقيقي مي شود.
شيريني كه به دهان مي بريم و كاممان در روز عيد شيرين مي گردد نشانه ای است بر وفاداری به شيريني ها، پاکیها و خوبيهای برگرفته از رمضان و حس خوبی که امید داریم در ماههای دیگر در این جان مشتاق برجا بماند .
... و مـــرگ ، پایان راه نیست ؛
که آغـاز یک پــــرواز است. . . . .
*
با پشت سرگذاشتن دومین سالگرد عروج محمـــد، از همه یــاران
بزرگوار وبلاگ ؛ دوستان همیشه قدردان او که تا اینجـــا با نوشتـه
و یا نظرات خود ، همــراهـان صمیـمی این راه بــوده اند و حضــــور
همیشگی یا گاهبگاه شان، ضمن زنده نگه داشتن خاطـــــــره او،
راه را بـرای ادامـه حرکت وبلاگ فراهم کرد،بی نهایت تشکر میکنم.
مرحمت همه دوستان گرامی زیاد ، روح آن عـزیز شاد و خاطــره او
برای همیشه ماندگار.
علی

یـاد تــو ؛ یـاد خوبیهـا
وقتی آشنای مسافری بعد از بدرقه در دو قدمی توست میتوانی گرمای دستانش را هنوزحس کنی و یا عطر آغوشش را؛ دور که میشود دلتتنگش می شوی. گاهی و برای کسانی وقت وداع و رفتن و خالی شدن چشم از رنگ آنها لحظاتی انگار دنیا غروب می کند حتی در آشناترین مکانها وپیش نزدیکترین کسان ؛در غربت و نزد غریبه ها که باشی واویلا!
رفتن هر عزیزی به سفر ابدی برای بازماندگان چنین حکمی دارد. عطر و بویش را حس میکنی حتی گرمای نفسش راتمام حالات و کردارش پیش چشم توست و سخت باور میکنی که دیگر وجودی از وی نبینی و صدایش را و نور چشمانش را دیگرحس نکنی و حرکت و تصویری از او پیش چشمت نیاید .
رفتن محمد سوای از خانواده اش برای ما دوستانش نیز چنین بود.
میخواهم که این یاد قشنگت همیشه در من سبز و زنده باشد پیش چشمانم حی و حاضر باشی و طنین لحن و صدایت تا هستم در گوشم نجوا کند.پس بادا که در هر فرصتی بتو بیاندیشم. زنده بودن تو در من اندیشیدن به خوبیها و آرمان های پاک خواهد بود .همین چندی پیش که به بهانه همین وبلاگ فکر و قلمم و حول و حوش تو پر میزد در خود سبکی و نشاط روح حس میکردم گویی که تو با منی و راهنما و کمکم و امروز دریافته ام که اندیشیدن به تو اندیشیدن به خوبیها و راستیها بوده است و آنها چون دم مسیحایی یاریگر پاکشیدن بسوی نیکیهایند.
یادت گرامی و زنده
مهرداد موحد
او محمد مــا بود ...
برای آخرین بار توی یک روز گرم آخر اردیبهشت سال 83 بود که در کلاس مهارتهای زندگی ؛ محصول کار دوست خوبم ذبیح رامشخواه و دکتر صفرپور دیدمش . او هم بخشی از کارگاه را اداره می کرد ؛ بخش آشنایی با حقوق بشر را … محمد شهامت را می گویم ؛ دوست نازنینی که خیلی زود داغدارش شدیم. همچون خیالی زیبا وارد معرکه زندگی شد و تا آمدیم کشفش کنیم چون سایه ای ، سبک از زندگی ما پای درکشید و آنروز فی الواقع سایه ای از محمد بود ، پوستی برکشیده بر چارپاره استخوان ، با شبکلاهی بر سر که ظلم پرتوهای درمانگر را پنهان می کرد. فقط چشمهایش بود که هنوز پرطراوت و هوشیار بود و زندگی را فریاد می زد... با ادای هر جمله چند بار نفس تازه می کرد ، انگاری ششهایش برای بیش از دو کلمه گنجایش نداشت… اما آمده بود و چنان پرقدرت از حقوق بشر و اجتماع می گفت که انگار کن هیچ کار مهم دیگری در دنیا نداشت! بینگار زارع پیری که بذر گندم بر زمین می پاشد با عشق و با توکل بر خدا … و محمد با عشق کلمه می پاشید و غم حقوق بشر را می خورد : « تمام افراد بشر آزاد بدنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند[1]». و چنان پرحرارت و پرشور می گفت که گوئی هیچ درد لاعلاجی نداشت… اما بعد متوجه شدم که همانروز دوسه بار مسکن هایی قوی تزریق کرده بود که بتواند سرپا بایستد و غم حقوق بشر را بخورد : « هر کس حق دارد که شخصیت حقوقی او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود[2]».
از سال 1381 که پس از سالها اقامت در تهران به زادگاهش جهرم آمد هم همین قصه را دنبال می کرد ؛ آدمهایی را دور خودش جمع کرده بود و به صورت هفتگی گپ و گفتگوهای اجتماعی ترتیب می داد و تا مدتها ادامه داشت بدون هیچ تعطیلی ، حتی اگر گاهی شرکت کنندگان در این جلسات از تعداد انگشتان یک دست هم بیشتر نمی شد !
از حال جسمانی اش دورادور خبر داشتم و شنیده بودم که سرطان چه به روزش آورده ، اما هنوز ندیده بودمش تا همانروز حضور در کارگاه ، که یکه خوردم ، بغض یقه ام را گرفته بود و داشت خفه ام می کرد ، باور نمی کردم این محمد مــا باشد …. انگار که یکباره پیر شده بود ، لاغر شده بود ، چیزی از او نمانده بود… داد می زد که سرطان تمام هنرش را به کار گرفته بود که از محمد مــا چیزی بسازد آماده مرگ ، اما جنس محمد را نشناخته بود ؛ او کسی نبود که به استقبال مرگ برود ، زندگی را دوست داشت ، زمین را عاشق بود ، زبان پروانه ها را می فهمید ، مردم را می پرستید و به عشقشان نفس می کشید…تو گوئی هیچ قبض آب و برق و تلفنی در جیب کتش نبود! و قرار نبود فردای همانروز تن بی جانش را به شلاق شیمی درمانی بسپارد… و انگار کن هیچ کار مهم دیگری نداشت الّا غم خواری برای حقوق بشر : « همه در برابر قانون مساوی هستند و حق دارند بدون تبعیض از حمایت قانون برخوردار شوند [3]»… احوالش را پرسیدم و منتظر ماندم که از دردهای بی شمارش بگوید و من کاملا آماده گریستن بودم که با گفتن الحمدللهِ غلیظی خیالم را جمع کرد که هیچ غم و دردی در جهان ندارد و راه هر گونه دلسوزی احتمالی را بر من بست. اما مگر می شد محمد را در آن حال دید و آرام ماند؟ محمد نــور چشم ما بود که هر لحظه داشت کم سو تر می شد ، شوخی نیست ، شوخی نبود ، او محمد بود و نه هر کس دیگر ، یک عمر غم حقوق ما را خورده بود ، برای خودش هیچ سهمی از دنیا نخواست ، او جلوه ای از نور حق بود… او محمد ما بود ! شوخی نبود ، شوخی نیست و او هنوز پای تخته سیاه ایستاده بود و نمی دانم با چه نیروئی که از آن تن نحیف بعید می نمود داشت یقه می جراند و غم حقوق بشر را می خورد : « هر کس در اجرای حقوق و استفاده از آزادیهای خود فقط تابع محدودیتهایی است که بوسیله قانون… وضع گردیده است[4]»...
و آن روز خوب تمام شد و محمد چون خاطره ای زیبا در ذهن مان ماندگار شد. او چنان رفت که زندگی کرده بود ، به همان زیبایی و چنان راحت که انگار هیچ کار مهم دیگری در دنیا نداشت !
محمد رنگین کار
۱۳۸۶/۴/۸