تبليغاتX
محمد شهامت دار
وسط تابستان و باران؟! در کوچه پسکوچه های شمال تهران آنوقت شب بندرت رهگذری می بینی فقط گاه و بیگاه ماشینی. نرسیده به سر کوچه زنگ می زنم به موبایلش که گفت هنوز به خانه نرسیده و همان نزدیکیهاست. گوشه کوچه کنار یک باغچه کنار زدم. چه رعد و برقی میزنه .

به سر کوچه نگاه می کنم می بینم که از وسط تاریکی دارد می آید .چه کشیده تر شده است آهسته و آروم داره میاد. یادم میاد که همیشه فرز و جلد راه می رفت. پیاده می شم و بغلش می کنم .....صورتش را که می بوسم خیس است طعم باران را حس می کنم...موهایش تنک شده ویه شبکلاه سفید گذاشته سر.

 مثل همیشه می گوید چطوری سید...یک لحظه از ذهنم می گذرد که محمد جزء معدود کسانیه که وقتی صدام میکنه "سید" خوشم میاد. باران که تند شد نشستیم تو ماشین شاید یه نیم ساعتی صحبت کردیم. آخرش خودش ازبیماریش و شروع یک دوره جدید درمانی گفت؛ مثل همیشه در حد چند جمله ومختصر. زنگ صداش هنوز تو گوشمه چندبار گفت سید برام دعا کن. فقط تونستم بگم توکل بخدا.

 کتابهای آنتونی رابینز را که از نمایشگاه گرفته بودم بهش دادم. روبوسی کردیم و پیاده شد. تا آخر کوچه و تا در خونه که رفت بهش نگاه کردم. این آخرین باری بود که محمد را دیدم. دستش را بعلامت خداحافظی دوباره بالا آورد ومن دور زدم و برگشتم.

                                                              یک دوست

+ نوشته شده توسط دوست در 84/07/25 و ساعت 23:55 |
در سالهای نوجوانی وجوانی در چنین روزها وشبهایی(ماه مبارک رمضان) محمد به دنبالم می آمد و به جلسه سنتی وبی آلایش دوره خوانی قرآن می برد ....
درسالهایی که محمد جهرم نبود این توفیق رفیق نبود .......
اما نمی دانم که چرا امسال دلم هوای آن جلسات را کرده .....
دلم هوای محمد کرده و چهره باصفای محمد و صوت زیبای قرآن خواندن محمد
   
 

                                                س د ف

                                                                          

+ نوشته شده توسط دوست در 84/07/15 و ساعت 4:45 |

یک نفر اهسته می خواند مرا

 

 با صدایی خسته می خواند مرا

 

 یک نفر دریاست اما در سکوت

 

سوی خودآهسته می خواند مرا

 

یک نفرگویی کنارم هست ونیست

 

از درون خسته می خو اند مرا

 

یک نفر گویی که همزاد من است

 

 هر کجا پیوسته می خو اند مرا

 

 یک نفر انگار عاشق تر ز من

 

 از همه بگسسته می خواند  مرا

 

 یک نفر مانند من در آیینه

 

 با دل بشکسته می خواند  مرا

 

 یک نفر تنها تر از من یک نفر

 

 از جهان وارسته می خواند مرا

 

یک نفراینجا نمی دانم که کیست

 

 در دلم بنشسته می خواند مرا

+ نوشته شده توسط دوست در 84/07/13 و ساعت 1:55 |
+ نوشته شده توسط دوست در 84/07/13 و ساعت 1:49 |

هیچگاه فراموش نمیکنم آخرین روزی که محمد را دیدم،27 خرداد84،روز انتخابات ریاست جمهوری.

به اتفاق دکتر شرافت و سید محسن حسینی جهت احوال پرسی محمد به شیراز رفتیم.من چون چند ماهی در مسافرت بودم،در جریان جزییات پیشرفت بیماری محمد نبودم هرچند دورادور و و از طریق دوستان وضعییت کلی بیماریش را میدانستم.

در بین راه دکتر شرافت توضیح داد که به علت درگیری بسیاری از اعضای بدن محمد به بیماری سرطان،ممکن است محمد توانایی لازم برای نشست و برخاست نداشته باشد.همچنین توضیح داد که بحثهای جتماعی به او انگیزه دو چندانی می دهد و ذهنش را از دنیای بیماریش خارج میکند.

من از زمان بیمار شدنش او را از نزدیک ندیده بودم،فقط چندین باراز طریق تلفن صحبت کرده بودم.لحظه ای که او را دیدم،فهمیدم که وضعییت بیماریش بسیار پیشرفته تر از آن چیزی بود که می پنداشتم.به تازگی چشمش نیز درگیر شده بود.چنین وضعیتی کافی است تا هر اراده محکم و نیرومندی را نیز به زانو دراورد،اما من محمد را از سنخ دیگری یافتم!

در طول چندین ساعتی که در کنارش بودیم حتی یک کلمه راجع به بیماریش و اظهار ناراحتی بر زبان نیاورد،بر عکس چنان مینمود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

آن روز،روز انتخابات بود و محمد بجد تصمیم داشت که رأی بدهد.بنابراین لباس پوشید و به اتفاق جهت رأی دادن بیرون رفتیم و محمد به شخص مورد نظرش رأی داد و جالب بود که محمد علی رغم ضعف مفرط،با مردم صحبت میکرد و نظراتشان را جویا میشد.

سپس به اتفاق به مسجد رفتیم و نماز جماعت خواندیم.به نظرم این آخرین نماز جماعتی بود که محمد به جای آورد.

رأی دادن محمد با آن وضعییت،انگیزه کافی را در دوستان همراه بوجود آورده بود تا آنان نیز رأی بدهند،بنابراین جهت رای دادن دوستان به حوزۀ دیگری رفتیم ؛و جالب بود که محمد در آنجا نیز نظرات مردم را در مورد روند کلی انتخابات جویا میشد.نتیجه گیری او از انتخابات مرحله اول نیز جالب بود که به من گفت:به نظرم مردم سردرگم هستند!

چون فردای آن روز محمد قصد مراجعه به پزشک مخصوص خود را داشت،علی رغم اصرار محمد بر بازگشت ما به جهرم،تصمیم گرفتیم تا شب را در شیراز بمانیم تا به اتفاق یکدیگر فردای ان روز به پزشک مراجعه کنیم.

اما روز بعد،وضعییت عمومی و ضعف بدنی محمد به نحوی بود که حتی قادر به مراجعه به پزشک هم نبود و با هماهنگی پزشک،قرار بر این گردید که روز دیگری به ایشان مراجعه کند.سپس با اصرار فراوان محمد،مجبور به بازگشت به جهرم شدیم.

محمد پس از آن دو هفته بیشتر دوام نیاورد و چنان شد که همه دیدیم.......

به نظرم محمد از جنس ما نبود،ما قادر نیستیم که در واپسین لحظات عمر،اینگونه به فعالیت اجتماعی بپردازیم و بخواهیم که در روند شکل گیری ساز و کارهای اجتماعی تاثیرگذار باشیم.ما زمینیان قادر نیستیم که مانند محمداینگونه،تعلقات دنیوی را به هیچ انگاریم.

روحیۀ محمد در برخورد با بیماریش بسیار فراتر از ان چیزی بود که انتظارش را را داشتیم .

این یعنی اینکه ما محمد را آن چنان که باید،نشناختیم،و چه زیبا گفته است ذبیح ا... که: سرطان نیز از محمد بسیار آموخت!

 

+ نوشته شده توسط دوست در 84/07/13 و ساعت 0:49 |