به سر کوچه نگاه می کنم می بینم که از وسط تاریکی دارد می آید .چه کشیده تر شده است آهسته و آروم داره میاد. یادم میاد که همیشه فرز و جلد راه می رفت. پیاده می شم و بغلش می کنم .....صورتش را که می بوسم خیس است طعم باران را حس می کنم...موهایش تنک شده ویه شبکلاه سفید گذاشته سر.
مثل همیشه می گوید چطوری سید...یک لحظه از ذهنم می گذرد که محمد جزء معدود کسانیه که وقتی صدام میکنه "سید" خوشم میاد. باران که تند شد نشستیم تو ماشین شاید یه نیم ساعتی صحبت کردیم. آخرش خودش ازبیماریش و شروع یک دوره جدید درمانی گفت؛ مثل همیشه در حد چند جمله ومختصر. زنگ صداش هنوز تو گوشمه چندبار گفت سید برام دعا کن. فقط تونستم بگم توکل بخدا.
کتابهای آنتونی رابینز را که از نمایشگاه گرفته بودم بهش دادم. روبوسی کردیم و پیاده شد. تا آخر کوچه و تا در خونه که رفت بهش نگاه کردم. این آخرین باری بود که محمد را دیدم. دستش را بعلامت خداحافظی دوباره بالا آورد ومن دور زدم و برگشتم.
یک دوست
