در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد......
رفته اي اينك
اما آيا باز مي گردي ؟.......
چه تمناي محالي دارم....
خنده ام مي گيرد .....!!!
|
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد...... رفته اي اينك اما آيا باز مي گردي ؟....... چه تمناي محالي دارم.... خنده ام مي گيرد .....!!!
+ نوشته شده توسط دوست در 84/08/30 و ساعت
1:1 |
او مظلومانه و ناباورانه برفت جان ما را بسوخت و برفت و همه ما مات و مبهوت.... هنوز گیج و .....س د ف
+ نوشته شده توسط دوست در 84/08/29 و ساعت
3:36 |
شربتی از لب لعلش نچشيديم و برفت روی مه پيکر او سير نديديم و برفت گويی ازصحبت مانيک به تنگ آمده بود باربربست و به گردش نرسيديم وبرفت بس که ما فاتحه و حرز يمانی خوانديم وزپی اش سوره اخلاص دميديم وبرفت عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد دیدی آخرکه چنین عشوه خریدیم وبرفت شد چمان درچمن حسن و لطافت لیکن در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت همچوحافظ همه شب ناله وزاری کرديم کای دريغا به وداعش نرسيديم وبرفت + نوشته شده توسط دوست در 84/08/26 و ساعت
1:40 |
امروز شنبه2۱ آبان مصادف است بایکصدوسی امین روزدرگذشت محمد محمد جان! چهره دوست داشتنی تو اخلاق نیک وفهیمانه تو ر و ح بلند و پـا ک تـو وبازماندگان گرانقدر تو برای همه ماماندنی است. س د ف + نوشته شده توسط دوست در 84/08/21 و ساعت
5:33 |
یگانه معبودا، بگذار آنگونه که بنده شاکروعابدت دعامیکرد: "پروردگارا به عظمت این درد بینشم ده." مانیزملتمسانه از بارگاه ملکوتیت تمنا کنیم که : پروردگارا قدرت شناخت عظمت وجودی محمد عزیز را به ما عطا کن، هر چند محمدوار زیستن نه در توان ماست و نه توفیقمان. ما را از سالکان طریقش قرار بده . محمد ، راد مردی که افق دید ماورائی اش مجالی برای تفکر به این دنیای خاکی نگذاشته بود، چه بی پیرایه وعارفانه از این دنیا پر کشید که از جنس دنیای خاکی نبود! براستی محمد عزیز مصداق آن روح بزرگ و آسمانی است که در قالب قفس تنگ جسم زمینی نگنجید و به میعادگاه آسمانی اش شتافت و جاوید گشت. س آهی
+ نوشته شده توسط دوست در 84/08/19 و ساعت
3:37 |
محمد جان! سكون و آرامش از تو در باورم نيست. باز برخيز و راهنماي من باش. باز به ما بگو كه در اين برحه چگونه بايد باشيم... محمد جان رهايمان مكن! س د ف + نوشته شده توسط دوست در 84/08/17 و ساعت
4:20 |
تقدیم به روح بلند محمد عزیز « یـادش بخیــر ، انگار همین دیــروز بود » زیر این درخت نـارنـج ؛ جائیکه فاصله دنیای خاکی من با روح آسمانی ات هست ، می ایستم ، چشمهایم را می بندم و تو را از عمق دردهایت می بینم... به روزهای بچگی مان برمی گردم . به روزهای سادگی در کوچه پس کوچه های محله مسجدنو... تو هستی و من و کودکی که از پی هم میدویم. تو و من و نوجوانی که با هم پا می گیریم و در همان کوچه ها یک نفس دوچرخه هامان را رکاب می زنیم و بی امان تا آخر می رویم. کاش آن کوچه های صمیمی هیچوقت تمام نمیشد... به حیاط بزرگ آن خانه قدیمی با درختان لیمو و نارنج در هم تنیده اش می رسم. چشمها را میبندم و تا ده میشمرم، به خیال اینکه پشت آن حوض گوشه حیاط پنهان شده ای تا پیدات کنم، اما آنجا هیچکس نیست. تنها همان حوض است که زمانی در گرمای تابستان، تن خود را با شوق بچگانه به آب آن می زدیم ... یادش بخیر آن همه سادگی که سهم ما از تمام بچگی بود و به اندازه دنیای تو بزرگ. بعدها بود که فهمیدم دنیا همیشه برای تو همان سادگی و صمیمیت خانه و کوچه های قدیمی است و تو همیشه همان قدر بزرگ. جلوتر می آیم. به همین سالهای نه خیلی دور .می رسم به تهران ،خیابان جام جم ، ساختمان صدا و سیما ؛ جائیکه دیگر از حضور پرشوق و درعین حال بی چشمداشتت در آن خبری نیست . ناخودآگاه ازآن همه سالهای حضورت در استودیو خبر، تصویری دور در زمینه از مردی بر ذهنم نقش میبندد که فارغ از آن هیاهوی خبری، با تواضع و ادب همیشگی در کنار میزکارش به نماز ایستاده، و جلوتر، برصفحه تلویزیون،گوینده خبر14 است که خبر کوچ مرغان مهاجر را میخواند ...
در روزهای آخر حیات پربرکتت، در کنار تخت بیمارستان، تو را می بینم که از اعماق آن همه درد او را میخواندی و به او نزدیکتر می شدی و ما با چشمانی تر ، از کنار همان تخت از تو دور و دورتر. در تعجبم که ما در عین سرخوشی هم نتوانستیم سپاسش گوئیم پس تو چطور در میان ناله هایت خــدا را هر لحظه می خواندی؟! انگار در انتهای آن افق سبز که به آن چشم دوخته بودی کسی منتظرت بود...
به خود که آمدیم ، دیگر تو نبودی، ما بودیم و اتاقی غرق در خاطرات نگاه مهربان و لبهای خاموشت، سرشار از عطر آخرین نفسهایت و روشنایی وجود بیمار اما امیدوارت. مملو از دردی که هرچه تو را صبورتر می کرد، ما را بی قرارتر. در آن حال پریشان، بی اختیار به یاد یک ماه قبل میافتم که در بازگشت از زیارت مشهد گفتی : « جوابم را از حضرت رضا گرفتم.» و من در میان نگاه اشکبار و ماتمزده اطرافیان، تازه معنی حرفت را حس میکنم. حالا که ندارمت، می فهمم چقدر داشتمت، حال که نیستی می فهمم چقدر بودی..... محمدجان! نمی توان بزرگی روح آسمانیت را در این چند سطر خلاصه کرد. تو موهبتی بودی که بی استحقاق نصیبمان شد. خود بخشید و خود گرفت. میگوئیم زود رفتی ، اما خوب می دانیم که چه با وسعت زیستی. تو هر لحظه را هزار بار زندگی کردی و ما هر هزار لحظه را یکبار هم زندگی نکردیم... ... و در آخر محمد ! تو را همیشه برادری شفیق و درد آشنا ، رفیقی همدل و همپا، بزرگی با تواضع و بی ادعا و مومنی اصیل و بی ریا دیدم که وقار پرمعنی اش را از همان سالهای دور بچگی با خود می آورد ؛ دورانی که مسجدنو در نماز غروب تابستانش اذان دلنشین کودکی ساده و با صفا را به یاد دارد که ایستاده در کنار دیوار شبستان و عطر کاه گل، به افقی سبز در لابلای درخت نــارنـج آن سوی حوض چشم دوخته است. یـادش بخیـر، انگـار همین دیـروز بـود...
علی شهامت
«با هربار یادآوری خاطره آن عزیز، فاتحه ای نثار روح آسمانی اش کنیم» + نوشته شده توسط دوست در 84/08/09 و ساعت
4:34 |
محمد دوستی که من می شناختم
سرزمينش بدون بيگانه انديشه اش سپيد که واژه دشمن را از کودکی از حافظه ی دفتر مشق خويش پاک کرده بود محمد! سکوتی سبز اثیری من عاشق مرامش بودم وشیفته ی معرفتش وتشنه ی یک ثانیه بیشتر ماندنش از او آموختن و بسیار آموختن قانون زندگیش بود ومامی دانيم که سرطان نيز ازاو بسيارآموخت ومرگ مرده مرامش بود. ذبیح اله رامشخواه
+ نوشته شده توسط دوست در 84/08/05 و ساعت
3:43 |
این مطلب را نیز محمد چهار سال قبل در چنین شبی(شب ۲۱ رمضان) در سایت Yahoo! Groups jahromiha2 نوشته است. خداوند روحش را قرین رحمت و مغفرت بگرداند.انشاءا...
پیرمرد بینوا امشب در خرابه انتظار گمنام مهربان را میکشد، اما خبری نیست،دلش شور میزند،نمی داند چه کند!آخر دست و پا ندارد .اما چرا! گویا همهمه ای در شهر پیچیده، "قدقتل علی المرتضی وابن عم المصطفی "و او پس از سالها می فهمد آن که هرشب چون فرزندی مهربان،نزدش می آمد و آب وغذایش می داد،زمامدار مسلمین بود!. + نوشته شده توسط دوست در 84/08/02 و ساعت
23:54 |
یکی از گروههایی که محمد در آن فعالیت داشت YahooGroups jahromiha2بود. مطلب زیر در سال1380 توسط محمد در این سایت نوشته شده است. اکنون که مطالب این گروه را برسی میکنم،میبینم محمد یکی از فعالترین اعضای گروه بوده و تقریباَ هر هفته مطا لب و موضوعاتی را مطرح مینموده است. این گروه توسط دانشجویان جهرمی راه اندازی شده و کار اطلاع رسانی به اعضاء، بحث آزاد و.. انجام میداد. در آینده مطالب بیشتری از محمد در این رابطه تهییه مینمایم: آقای شب زنده دار از علمای برجسته حوزهَ علمیه قم ومدرس فقه، اخلاق وتفسیر قران است.ایشان که بیش از 70 سال سن دارددر دهه های پیاپی پیش از انقلاب در آبادان و جهرم مجالس سخنرانی پررونقی داشت و تواضع و فروتنی، ویژگی بارز شخصیت اوست.داماد خاندان شریعه داراب است و فقط یکی از پسرانس به کسوت پدر درآمده.آقای شب زنده دار علاقه بسیاری به استادش آیت الله حق شناس داردو خاطرات جالب وآموزنده ای ازایشان نقل میکند.تا چند سال پیش در مدرسه فیضیه هر صبح پنجشنبه جلسات درس اخلاق داشت که برخی دوستان ِدانشجوی آن سالها که در قم و تهران بودند،گاهی در آن شرکت میکردند. یک بارهم اتوبوسی از دانشجویان جهرمی ِدانشگاههای تهران بالغ بر سی نفر در سفر به قم در منزل آیت الله شب زنده دار و کریمی،با این دو عالمجهرمی که از بزرگان روحانییت شریف هستند،دیدار کردند. آقای شب زنده دار از سال 55 تا سه سال پیش که خواهرش فوت کرد، به دلیل برخی مشکلات جهرم نیامده بود. + نوشته شده توسط دوست در 84/08/01 و ساعت
0:18 |
|
|