کلمات در بافت زمان معانی خود را پیدا می کنند، معانی قدیم را از دست می دهند و از معانی و مفاهیم جدید پر می شوند. مثال واضحش کلمات " مذهبی بودن" یا " مومن بودن" است. به عقب و سالیان نوجوانی که بازمی گردم به یاد می آورم هاله ای از نورو قداست این کلمات را تلالو می داد و آنها را همچون ظروفی که به اقیانوسی از عالی ترین و بلندمرتبه ترین معانی و اندیشه ها راه دارند، در نزد ما جلوه گر می کرد.
اکنون سالهاست که از آن دوران گذشته است. دگردیسی زمان، آن روح فدسی را از کالبد این کلمات جدا کرده است و مخاطبم نیک می داند چه اشباح تیره ای در این بدنها رخنه کرده و جایگزین شده اند.
چند شب قبل مطلبی را می خواندم که بی اختیار به یاد محمدافتادم :
" تجربه دینی پاسخ و واکنش در قبال واقعیتی است که ما را تحت تاثیر قرار می دهد و گونه ای آگاهی از واقعیت متعال است ( هر چند آگاهی ما از این واقعیت متعال در همه لحظات زندگی ما جاری و ساری نیست). تمام هدف و قصد دین این است که باعث نوعی تحول وجودی در رفتار انسانها شود، چیزی که سبب دگرگونی و سلوک رفتار ما شود. اگر بنا باشد آدم مذهبی به حساب بیائیم باید طرز تلقی و رفتارمان را تغییر دهیم."
فکر کردم بدين معنا محمد مذهبی بود و واجد تجربه دینی، چرا که سلوک و رفتار وی در همه حال متاثر از بینشی بود که با منطق مادیگرانه زمانه ما سر سازگاری نداشت. آگاهی وی از این واقعیت متعال به آن اندازه در وی قوی بود که هماره زندگی و رفتارش را متاثر می کرد.
محمد مذهبی بود به همان حال و هوای سالیان نوجوانی. مرعوب منطق زمانه نشد و همان لطافت و خنکا را در خود نگه داشت. بقول خودش که می گفت:
" سید ما که آدم امروز نیستیم. ما آدم قدیم ایم".
یک دوست

