تبليغاتX
محمد شهامت دار

     کلمات در بافت زمان معانی خود را پیدا می کنند، معانی قدیم را از دست می دهند و از معانی و مفاهیم جدید پر می شوند. مثال واضحش کلمات " مذهبی بودن" یا " مومن بودن" است. به عقب و سالیان نوجوانی که بازمی گردم به یاد می آورم هاله ای از نورو قداست این کلمات را تلالو می داد و آنها را همچون ظروفی که به اقیانوسی از عالی ترین و بلندمرتبه ترین معانی و اندیشه ها راه دارند، در نزد ما جلوه گر می کرد.

اکنون سالهاست که از آن دوران گذشته است. دگردیسی زمان، آن روح فدسی را از کالبد این کلمات جدا کرده است و مخاطبم نیک می داند چه اشباح تیره ای در این بدنها رخنه کرده و جایگزین شده اند.

چند شب قبل مطلبی را می خواندم که بی اختیار به یاد محمدافتادم :

  " تجربه دینی پاسخ و واکنش در قبال واقعیتی است که ما را تحت تاثیر قرار می دهد و گونه ای آگاهی از واقعیت متعال است ( هر چند آگاهی ما از این واقعیت متعال در همه لحظات زندگی ما جاری و ساری نیست).  تمام هدف و قصد دین این است که باعث نوعی تحول وجودی در رفتار انسانها شود، چیزی که سبب دگرگونی و سلوک رفتار ما شود. اگر بنا باشد آدم مذهبی به حساب بیائیم باید طرز تلقی و رفتارمان را تغییر دهیم."

فکر کردم بدين معنا محمد مذهبی بود و واجد تجربه دینی، چرا که سلوک و رفتار وی در همه حال متاثر از بینشی بود که با منطق مادیگرانه زمانه ما سر سازگاری نداشت. آگاهی وی از این واقعیت متعال به آن اندازه در وی قوی بود که هماره زندگی و رفتارش را متاثر می کرد.

محمد مذهبی بود به همان حال و هوای سالیان نوجوانی. مرعوب منطق زمانه نشد و همان لطافت و خنکا را در خود نگه داشت. بقول خودش که می گفت:

 " سید ما که آدم امروز نیستیم. ما آدم قدیم ایم".

                                                                                      یک دوست 

+ نوشته شده توسط دوست در 84/10/27 و ساعت 4:30 |

 

بر فرس تندباد هر که تـو را دید گفت

بـرگ گل سـرخ را بـاد کجا می برد

 

 

بام تهران. نقطه ای بر فراز این شهر بزرگ که آرام در این شب سرد زمستانی به خواب رفته و چراغهایی که از اینجا به وسعت یک پایتخت روشن است . از این ارتفاع بلند، زندگی چه وسعتی دارد ، دردها چقدر حقیر و ناچیزند و جای محمد واقعا چقدر خالی !!!  از اینجا در میان این چراغها، پیدا کردن خوابگاه طالقانی ؛ محفل انس ایام دانشجویی اش اصلا کار سختی نیست. نقطه ای روشن که برای یافتنش نه با چشم ، که با دل باید به دنبالش گشت . آنجا همانجاست که برای خیلی از دوستان او  - که ایامی را در این شهر با وجود گرم و پرجنب و جوشش سپری کرده اند - یادآور یک دنیا مهربانی ، امید ،  شور و صدق و صفای بی مانند است. خاطرات او و دورانی است که چون دلتنگ می شدی ، بی درنگ خود را در اتاق پرمهرش میدیدی. میآمدی تا بی دغدغه ساعتی را با او و اخلاق بی ریایش بگذرانی و میهمان بزرگواریهایش شوی. به امید وجود پرنشاط او میآمدی ، چون میدانستی آنجا که محمد هست ، دیگر جمع ، جمع است. و او بود که صمیمانه می گفت و شادی هایش را به جمع می بخشید و با آن طراوت همیشگی اش همه را بر سر شوق میآورد.... 

حالا از این بالا از میان تمام این چراغها ، دیگر از او و هیچ یک از آن روزهای خوب خبری نیست. اما اینجا هنوز هم در ذهن ما شاید آن اتاق دانشجویی روشن ترین نقطه این شهر بزرگ در خاطرات گذشته نه چندان دور باشد. یادآور کسی که بواسطه آن اخلاق کریمانه و دلنشینش به آن فـرهی رسید و شد آن محمد.... 

و از اینجا سـلام مـــحمــد! تو خود روشن ترین چراغ جمع مان بودی و آئیـن چــراغ خـاموشــی نیست.   

 

 

+ نوشته شده توسط دوست در 84/10/10 و ساعت 22:0 |
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن

                              من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم ميرو د


اين روزهادلم بهانه ميگيرد.بهانه نگاه محمد.بهانه شبهاي بيمارستان.بهانه هاي آسماني.پرستاري ازمحمد.بهانه لحظه های پراضطراب جدايي.لحظه هاي غريب تنهايي. بهانه خوابيده نماز خواندن و با اشاره به سجده رفتن.شفاعت خواستن  ها.بهانه قلبي پاك و بي آلايش.لباس هاي معطر.بهانه لحظه هاي طلب آب .  تدبيرهاي پزشكان.شهامت خلوص.استقامت وشجاعت محمد.

آري اين روزها دلم بهانه مي گيرد.بهانه دعاي كميل.مسجد اميرالمومنين.حاج آقا مهدوي.بهانه هاي انتظاركشيدن پس از مسجد و بعد آمدنش درحاليكه به نكته اي    از سخنان  واعظ  منتقد است.بهانه صداي قرآن خواندنش. بهانه پند و  اندرز. بهانه دلداري هاآنگاه كه ازچرخ زمانه گله داشتم.بهانه افطاري دادن ها.ياري و ياوری ها  تصميم براي آينده نيكا.بهانه  تلاش. پویايي. نااميد نشدن باشدت بيماري.

بهانه تهران خيابان بهبودي.خيابان فرحزاد كوچه پرستو،محله ساسبيل.شيراز خيابان همت دندانپزشكي مرواريد.

بهانه شب يلدا.تولد محمد.كادوخريدن.تهيه كيك.

بله، بهانه تنها يك لحظه با محمد بودن. ولي افسو س...

          محمدجان تولدت مبارك

                                         ملتمس دعاهايت

                                                                        همسرت آزاده

+ نوشته شده توسط دوست در 84/10/02 و ساعت 1:55 |