تبليغاتX
محمد شهامت دار

السلام علیک یا ابا عبدا..الحسین وعلی الارواح التی حلت بفنائک

محمد جان! امسال جهرم اولین محرم حسین را در فقدان تو به عزا نشسته است.

افسوس نیستی! اما فضای محرم از حضور یاد و اندیشه تو آکنده است. امسال نجوای السلام علیک یا ابا عبداله تو روی تخت بیمارستان ورای همه صداها در گوش جانمان طنین می افکند.عاشورای امسال امامزاده عبداللطیف انتظارتو را می کشد و دستان پرصلابتت را  وعزم راسخت  را و عشقت را به حسین که در قالب مراسم زیارت عاشورا برایمان به یادگار گذاشتی و بدین گونه نامت در اذهانمان با یاد حسین عجین شد.

                                                                س -آهی

+ نوشته شده توسط دوست در 84/11/21 و ساعت 1:8 |

ای وسعت شگفت که آزاده زیستی

                                 بر تارک همیشه نوشتند کیستی

محمد را از سالهای نوجوانی اش با حضور پررنگ او در مجالس روضه و سوگواری ایام محرم و صفربه یاد داریم . ایامی بود که شاید این روزها صفایش را کمتر می توان در این اطراف یافت. حال و هوای غریبی که گویا رنگ دیگری داشت ؛ رنگ یکرنگی. به همان طبع دوست داشتنی که می شد در خود محمد ؛ شاگرد بی پیرایه و صادق مکتب مولایش سراغ گرفت...

روزهایی که بی وقفه سپری شد و سالهایی که یک به یک از پشت هم آمدند ، خیلی چیزها را عوض کرد. محیط زندگی ما و مصلحتهای ماندگاری و سبقتهای سازگاری انگار به یکباره خیلی معیارها را دگرگون کرد و شاید این همه تغییر در زمانه ما، راه و رسم دیگری اقتضا می کرد ! .. برای کسی چون محمد اما انگار تا آخر هیچ چیز عوض نشد. حق داشت. راه راست که امروز و دیروز نمی شناخت. دیرزمانی بود این را آموخته بود. از همان مکتب عاشورایی که همیشه در مجالسش خدمت می کرد . محمد غیر از این نمی توانست باشد. آن طبع آزاده ای که در او بود ، چیزی نبود که با این تغییرهای زمانی رنگ ببازد و او را جور دیگری کند. وگرنه دیگر او ، این محمد نبود که . شاید این، از دید من به حسب گم گشتگی در عادات روزمره قابل توجیه نبود ، اما او که می دانست. خیلی سال بود که راه را می دانست...

با اینهمه تغییرات این سالها ، محمد گویا دیگر اینجا احساس غربت می کرد و انگار کسانی یا آن صداقت و بزرگمنشی او خیلی زود در غبار ایام این چند ساله گم شده بودند ....

                  روحش شاد ، چه پربار بود آن نخل تنومند و سربزیر

+ نوشته شده توسط دوست در 84/11/19 و ساعت 21:26 |

 

 

گل من پــرنده ای باش و به بـاغ بــاد بگـذر

مه من شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین

 

گل باغ آشنایی

گل من کجا شکفتی

که نه سرو می شناسد

نه چمن سراغ دارد

 

نه کبـوتری که پیغام تو آورد به بـامی

نه به دست مست بادی گل آتشین جامی ...

 

گل من میان گلهای کدام دشت خفتی

به کدام راه خواندی

به کدام راه رفتی

 

منم این گیاه تنها

به گلی امید بسته...

همه شاخه ها شکسته !

به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم ...

                                                                                       سروده ای از م . آزاد

 

+ نوشته شده توسط دوست در 84/11/14 و ساعت 9:0 |

 

« خدایــا ! به من چنان زیسـتـنـی عطا کن که در لحظه مرگ بر لحظاتی که برای زیستن صرف کرده ام حسرت نخــورم .»

                                                مرحوم دکتر علی شریعتی

این گفته دکتر شریعتی را شاید بشود در یک کلام خلاصه کرد؛ ضمیر مطمئن و آرام. قبل ترها شاید مجالی برای تعمق در این کلام پیش نیآمده بود . ولی این فرصت ، در همین روزها بالاخره زمانی فراهم شد که محمد دیگر در بین ما نبود  و این ذهن با دیدن همان جمله، اینبار یکراست رفت سمت کسی که او را همیشه به آرامش و یقین عالی اش می شناخت.

بنابه قول آنها که محمد را در ایام بیماری اش دیده اند ، او تا آخر طوری ماند که میشد اوج این یقین را با هرحرکت نگاه و یا نوع کلامش دریافت. شاید همین طمئنینه بود که با شدت گرفتن بیماری ، هیچوقت چهره اش را نیافسرد و مانعی نشد که او به عمق اضطرابها و دلهره های معمول لبخند نزند. و شاید آن یقین بود که به او جان میداد تا با هر بار اوج گرفتن درد ، لبانش را تنها به الهی شکر، کلام آرامش بخش همیشگی اش باز کند.                                                           آرامشش از آنجا بود که در آن ایام ، آنگاه که خلوتی می یافت تا دستانش را سایبان چشمان سازد و گذشته اش را در گذر زمان بازبیند، نیتی پاک می دید در دلی رئوف و دریایی . و در آن دوردست ، شاید مسیر آمدن کسی را می دید که در برابر دلمشغولی زمان راه را گم نکرده بود تا اکنون فرصت بیشتری برای ماندن بطلبد که با ازسرگرفتن ایام ، جبران غفلتی کند و یا فرصت اعتذاری . چون پیشتر، فرصتش را غنیمت شمرده بود... تعبیر دوستی که در مطلب « منطق زمانه » از نگاه متمایز محمد به این دنیا گفته ، حرف درستی است.. نگاه او با همه فرق داشت. او حکایت غریبی بود که راحت به دل می نشست...

...و در یک کلام ،  محمد خوش جهانی داشت با آن یقین و آرامش و خدا می داند که در آن روزهای آخر در ورای آن نگاه آرام و صبور ، چه شـوقی داشت به پــــرواز...

                                  روحش شاد

+ نوشته شده توسط دوست در 84/11/04 و ساعت 19:26 |