« خدایــا ! به من چنان زیسـتـنـی عطا کن که در لحظه مرگ بر لحظاتی که برای زیستن صرف کرده ام حسرت نخــورم .»
مرحوم دکتر علی شریعتی
این گفته دکتر شریعتی را شاید بشود در یک کلام خلاصه کرد؛ ضمیر مطمئن و آرام. قبل ترها شاید مجالی برای تعمق در این کلام پیش نیآمده بود . ولی این فرصت ، در همین روزها بالاخره زمانی فراهم شد که محمد دیگر در بین ما نبود و این ذهن با دیدن همان جمله، اینبار یکراست رفت سمت کسی که او را همیشه به آرامش و یقین عالی اش می شناخت.
بنابه قول آنها که محمد را در ایام بیماری اش دیده اند ، او تا آخر طوری ماند که میشد اوج این یقین را با هرحرکت نگاه و یا نوع کلامش دریافت. شاید همین طمئنینه بود که با شدت گرفتن بیماری ، هیچوقت چهره اش را نیافسرد و مانعی نشد که او به عمق اضطرابها و دلهره های معمول لبخند نزند. و شاید آن یقین بود که به او جان میداد تا با هر بار اوج گرفتن درد ، لبانش را تنها به الهی شکر، کلام آرامش بخش همیشگی اش باز کند. آرامشش از آنجا بود که در آن ایام ، آنگاه که خلوتی می یافت تا دستانش را سایبان چشمان سازد و گذشته اش را در گذر زمان بازبیند، نیتی پاک می دید در دلی رئوف و دریایی . و در آن دوردست ، شاید مسیر آمدن کسی را می دید که در برابر دلمشغولی زمان راه را گم نکرده بود تا اکنون فرصت بیشتری برای ماندن بطلبد که با ازسرگرفتن ایام ، جبران غفلتی کند و یا فرصت اعتذاری . چون پیشتر، فرصتش را غنیمت شمرده بود... تعبیر دوستی که در مطلب « منطق زمانه » از نگاه متمایز محمد به این دنیا گفته ، حرف درستی است.. نگاه او با همه فرق داشت. او حکایت غریبی بود که راحت به دل می نشست...
...و در یک کلام ، محمد خوش جهانی داشت با آن یقین و آرامش و خدا می داند که در آن روزهای آخر در ورای آن نگاه آرام و صبور ، چه شـوقی داشت به پــــرواز...
روحش شاد
+ نوشته شده توسط دوست در
84/11/04 و ساعت
19:26 |