تبليغاتX
محمد شهامت دار

 

یادگارهای اخلاقی محمد 

 

ما از همدیگر تاثیرپذیریم. بقولی جام حقیقت پاره پاره گشته و هر تکه ای نزد کسی است.شاید این موضوع را بتوان به هر امری تعمیم داد مانند اخلاق و روش زندگی. و شاید رد پا  و سرچشمه هر تکه یا تکه هایی را باید در دل تاریخ کاوید که دست به دست تا بدینجا رسیده است و اگر قرار بود جهت رعایت حق کپی رایت انگ و اثر خالق تکه ها را بر خود زنیم در زیر آماج انبوه آنها هوایی برای تنفس نمی ماند . ما کمتر به آنها فکر میکنیم یا مجال آنرا داریم . اما محمد همین نزدیکی هاست و یادگارهای بسیار از او  تکه های عزیزی بر جان ما.

 

نمی دانم شاید اگر در خودم و در جمع ردپایی از سادگی و ساده زیستی ،احترام ؛ عزیز و باور  داشتن اقشار پایین دست و سالخوردگان (قدیمی ها)، به گوش دل شنیدن حرفهای به ظاهر ساده افراد عامی و ساده دل ، اتکای به نفس در ابراز و ابرام عقاید و باورها ، صفا  و یکرنگی  و سادگی دیدم ... بی شک به یاد محمد و نقش او در آفرینش ناخودآگاه آنها فکر خواهم کرد.

                                                                                                                                                         مهرداد موحد

        

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/08/28 و ساعت 8:53 |

 

« حکایت سلام ابوسعید به آسیاب »

 

روزی ابوسعید ابوالخیر در بیابانی به آسیابی رسید. بر آسیاب سلام کرد ، سر به سجده نهاد و تعظیم و تکریم کرد . یارانش با تعجب دلیل این کار را از او پرسیدند . ابوسعیـد گفت : « او خصلت پیامبران دارد ، اول آنکه پای بر زمین دارد و پیوسته در خود سفر می کند ، دوم آنکه درشت می گیرد و نرم تحویل می دهد. کدامیک از شما سخن درشتی را می شنوید و در مقابل سخنی لطیف باز می گوئید؟» .

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/08/22 و ساعت 18:55 |

 

« همی گـویم که خـوابی بود و بگذشت »

 

به این پندار می بندم دو دیده

که شاید بینم آن خواب پریده

 

ولی افسوس دیگر صحنه خالی است

از او بر پرده نقشی هم به جا نیست

 

همی گویم که خوابی بود و بگذشت

سحرگاهان شهـابی بود و بگذشت

 

**************

 

محمـــد ! عجب خاطـره ای شد برای همیشه !  روحش شاد . همه وقت یادش هست حتی حالا که خودش چند وقتی است که اینجا نیست !

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/08/18 و ساعت 7:14 |

 

زندگی یعنی تکاپو

زندگی یعنی هیاهو

 

زندگی یعنی دم نو ، روز نو ، اندیشه نو

زندگی یعنی غم نو ، حسرت نو ، پیشه نو

 

حکایت یک نوع نگاه به زندگی

 در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از آنها اجازه داشت هر روز یک ساعت روی تختش - که کنار پنجره بود- بنشیند ولی مریض دیگر مجبور بود بدون هیچ حرکت و تکانی روی تختش به همان حالت خوابیده بماند. هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و چیزهایی که از بیرون پنجره می دید را برای هم اتاقی اش توصیف می کرد ؛ پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت و مرغابی ها در آن دریاچه شنا می کردند. بچه ها با قایقهای تفریحی در آب سرگرم بودند. آفتاب طلایی ، درختان کهنسال و لانه پرنده ها در شاخه هایش تصاویر زیبایی را بوجود آورده بود. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تعریف می کرد ، هم اتاقی اش چشمهایش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و لبخندی که بر لبانش می نشست حکایت از احساس خوبی بود که در ذهن و دل او به وجود آمده بود.

 

هفته ها گذشت و دو بیمار با این مناظر زندگی می کردند.

یک روز مرد کنار پنجره مرد و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند . مرد دیگر که خیلی ناراحت بود درخواست کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشانید تا بتواند مناظر زیبایی را با چشمان خودش و به یاد دوستش ببیند . همین که نگاه کرد باورش نمی شد . چیزی را که می دید غیرقابل قبول بود: یک دیوار بلند ، فقط یک دیوار بلند ! مرد با تعجب به پرستار گفت که هم اتاقی اش همیشه مناظر دل انگیزی را از آن سوی پنجره برای او توصیف می کرده. پس آنها چه شده ...؟!!

پرستار جواب داد : « ولی آن مرد کاملا نابینا بود !»

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/08/08 و ساعت 18:52 |

 

« تا هست در زمانه یکی جان دوستدار

کی مرگ می تواند

نام تو را بـروبـد از یاد روزگار »

 

           از آنجا که در سیر زندگی پربرکت محمد ، همت همیشگی او در برداشتن قدم خیر و دغدغه اجتماع از شاخصترین ویژگیها بوده ، مناسب بنظر می آید در این وبلاگ که برای بزرگداشت خاطره اش راه اندازی شده، ضمن بازتاب مطالب و آموزه های اجتماعی متناسب با آن بینش انساندوستانه ، خدمتی در جهت پیاده ساختن ایده های معنوی او ارائه شود. بدین ترتیب ضمن اینکه در اینجا عموما از دیروزها و منش او سخن به میان می آید ، لیکن ارائه مطالب عمومی تر در کنار یاد او ، راهی را به آینده باز می کند.

لذا بنا براین است که در حد مقدور پاره ای مطالب اجتماعی ادبی _ تا جائیکه در چارچوب بینش مصلحانه محمد میتوان متصور بود –  در وبلاگ ارائه شود. هرچند این حرکت شاید فقط بخش کوچکی از ایده های انسانی محمد عزیز را بازتاب می دهد، امید است بتواند در اندازه خود در انتقال پیامهای مثبت به جامعه و رشد و تعالی نسل حاضر مفید واقع شده ، آثار سازنده احتمالی آن اجر معنوی باشد برای شادی روح او انشاءالله.    

  

مطلب زیر را در همین راستا می خوانیم :

 

« شما دو انتخاب دارید »

 

مایک مدیر یک رستوران است

او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد

 

وقتی کسی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند ، معمولا پاسخ می دهد :

« اگر من کمی بهتر از این بودم ، دوقلو می شدم »

 

هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد ، بسیاری از پیشخدمتها هم محل کارشان را ترک می کنند تا بتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند.

 

چرا ؟

برای اینکه مایک ذاتا فرد روحیه دهنده ای است. اگر کارمندی روز بدی داشته باشد ، مایک همیشه هست تا به او بگوید که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.

 

دیدن این سبک رفتار کنجکاوی مرا برانگیخت. لذا یک روز از او پرسیدم :

«من نمی فهمم. هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور این کار را می کنی؟»

 

مایک پاسخ داد : هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم به خودم می گویم : امروز 2 انتخاب دارم، می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا حالت روحی بد را برگزینم.

من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب می کنم. در زمان وقوع اتفاق ناگوار ، انتخاب می کنم که نقش قربانی را بازی کنم و یا اینکه از آن اتفاق درسی بگیرم.

من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم.

 

من اعتراض کردم: « اما این کار همیشه به این سادگی ها  نیست»

مایک گفت : بله همینطور است.

« اما کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را کنار می گذارید، هر موقعیتی موقعیت انتخاب و تصمیم گیری می شود.»

«شما می توانید انتخاب کنید که چطور به موقعیتها واکنش نشان دهید و یا چطور افراد حالت روحیتان را تحت تاثیر قرار دهند.»

«این انتخاب شماست که حال خوب و یا بدی داشته باشید. انتخاب شماست که چطور زندگی کنید». 

 

چند سال بعد....

من خبردار شدم که مایک کاری را بر حسب تصادف انجام داده که در صنف رستوران داری اصولا نباید انجام داد،،،

 

او درب پشتی رستورانش را بازگذاشته بود

و بعد ....

هنگام صبح او با سه سارق روبرو شد

 

آنها از او می خواستند که درب گاوصندوق را بازکند

درحالیکه او داشت گاوصندوق را بازمی کرد

به علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد

دزدان وحشت کرده و به او شلیک کردند

 

خوشبختانه مایک را زود پیدا کردند و به بیمارستان رساندند

پس از 18 ساعت جراحی و هفته ها مراقبت ویژه

او از بیمارستان مرخص شد ، درحالیکه هنوز بخشهایی از گلوله در بدنش بود

 

6 ماه پس از آن رویداد او را دیدم

وقتی از او پرسیدم که چطور است

پاسخ داد : « من اگر کمی بهتر بودم دوقلو می شدم»

 

از او پرسیدم وقتی سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه می گذشت؟

جواب داد : هنگامی که به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم : می توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم و یا بمیرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم.

 

پرسیدم نترسیده بودی؟

مایک ادامه داد : کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد.

اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس می بردند و من در چهره دکترها و پرستارها وضعیت را می دیدم واقعا ترسیده بودم

از چشمان آنها می خواندم « این مرد مردنی است»

می دانستم که باید کاری بکنم

پرستاری آنجا از من پرسید که آیا به چیزی حساسی دارم یا نه

پاسخ دادم: « بله »

 

دکترها دست از کار کشیدند

من نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم « به گلوله»

 

درحالیکه آنها می خندیدند گفتم :«من انتخاب کرده ام که زنده بمانم. لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل یک مرده»

به لطف مهارت دکترها و البته بخاطر طرز فکر حیرت انگیزش مایک زنده ماند.

 

من از او آموختم که :

هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید و یا از آن متنفر باشید.

طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست و هیچکس نمی تواند آنرا از شما بگیرد .

بنابر این اگر بتوانید از آن محافظت کنید سایر امور زندگی ساده تر می شود.

+ نوشته شده توسط دوست در 85/08/03 و ساعت 14:34 |