تبليغاتX
محمد شهامت دار

 

 

شما چقدر با این مطلب موافقین؟

 

 آدمهای خلاق «ناتمام» می مانند

 

 

« آدم خلاق باورهای زیادی را یدک نمی کشد. درواقع او هیچ باوری را یدک نمی کشد. او فقط  تجربه هایش را با خود دارد و زیبایی تجربه هم این است که درب آن همیشه باز هست ، زیرا در تجربه کردن همیشه امکان جستجوی بیشتر وجود دارد. اما باور همیشه بسته است. به یک نقطه کامل می رسد. باور همیشه به آخر رسیده ولی تجربه هیچوقت به اتمام نمی رسد و همیشه ناتمام است. درحالیکه داری زندگی می کنی ، تجربه های تو چطور می تواند به آخر برسد ؟ تجربه تو همیشه در حال رشد ، تغییر و حرکت است. مدام از شناخته به ناشناخته و برعکس. به خاطر داشته باش که تجربه از زیبایی برخوردار است و این از ناتمام بودن آن ناشی می شود. بزرگترین غزلها بعضا ناتمامند. برخی از بزرگترین کتابهای دنیا همان هایی هستند که ناتمام رها شده اند. برخی از بزرگترین آثار هنری آنهایی هستند که هنوز به اتمام نرسیده اند . «ناتمام» خودش از یک زیبایی خاصی برخوردار است»،،،

                                                                                                                  

                                                                                                                           « برگرفته از یک مبحث روانشناسی»

 

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/09/22 و ساعت 16:45 |

 

« سلام ای خوب »

 

سلام اي همسفر اي خوب ، سلامي گرم و بي پايان
تو را مي جويم از خورشيد ، تو را مي جويم از باران

 

كجايي ؟ نيستي در شهر !  شب و پس كوچه ها خاليست !
تو رفتي و رها كردي ، مرا با درد بي درمان

 

بیا آرام چون دیروز ،  همینجا اندکی بنشین

بگو از آنچه می دانی ، شکایت کن از این دوران

 

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/09/19 و ساعت 19:25 |

 

 

«غروب»

 

غروب حس غریبی در خود دارد

غمناک است اما باعظمت

غروبها شاید خبر از یک جور فاصله می دهد

فاصله گرفتن از دنیایی که طی روز با رویاهامان به دنبال ساختنش بودیم...

اما غروب می آید و یادمان می آورد که باید ایستاد و کمی درنگ کرد.

زمانی است که گویا یادمان می آید که مسافریم و وقت رفتن است.

 

غروب آدمهای خوب غمناک است ! 

وقتی می بینی که می رود و از تو فاصله می گیرد،

جوری که گویا دیگر در این دور و بر، دنبال برآورده شدن آرزوی دیگری نیست !...

می رود و یکباره جایش چه خالی می شود !

 

این روزها جای محمد واقعا خالی است !

کسی که هر جا بود فضا گرم می شد از حضورش ،

محمد ،

همانکه بودنش بی هیچ اغراق عین دلگرمی بود،

و انگار همیشه با آمدنش آرامش هم می آورد ،

  

او که قلبش پر شمار ترین شهر دنیا بود  

دستانش سبز و باسخاوت ،

و کلامش دلنشین و ساده که تو را می کشید به سمت یک صفای ناب  

 

محمد که چشمهای پر صداقتش

در اندازه های یک قامت بلند به ما خیره مانده است !

راستی ، باور غروبش چه سخت است !

 

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/09/08 و ساعت 0:44 |

 

رمز محبوبیت محمد

 

محمد نزد همه دوستان عزیز بود

نقطه اشتراک خیلی ها بود .

آیامحمد سازی بود که خودش را به نوای دلخواه همه کوک میکرد؟

هرگز چنین نبود !

پس راز با همه بودن و همه با اوبودن در چه بود؟

این جواب پاسخ های زیادی دارد مانند احترام وعزتی که برای دیگران قائل بود اما در این مجال اشاره من فقط به باور داشتن دیگران در نزد اوست.

شاید بی آنکه بویی از این حسی که از او نزد خود دارم در دیگران هم  برده باشم یا بدانم اطمینان دارم که اگراز دوستان سوال کنم همه تصدیق خواهند کرد که این حس را از او داشته اند حس باورداشتن آنها نزد محمد.

دوستان را آنچنان که بودند می پذیرفت و با بلند نظری با بالاترین تواناییش به آن شخص می نگریست و باورش  داشت. هرکسی  را مودبانه با بالاترین القاب و عنوانی که داشت بی خساست خطاب می کرد.

 

مهرداد موحد

+ نوشته شده توسط دوست در 85/09/04 و ساعت 21:43 |