تبليغاتX
محمد شهامت دار

 

 

یادی از رسم زندگی او

          محمد را هرقدر هم بشناسی، همینکه میآی چند کلمه ای ازش بنویسی میبینی کارخیلی راحتی نیست. بنظرم این نه به این دلیله که محمد آدم تام و بی نقصی بود، بلکه شاید برگرده به اینکه او بیشتر یک ردیف طولانی از خصلتهای مثبت بود که همه شون عجیب جمع شده بودن توی یک نفر. و جمع و تلاقی این صفات همیشه توصیف او و شخصیتش را پیچیده می کرد هرچند محمد شخصا رفتار  ساده و راحتی داشت.

محمد توی فعالیتهای اجتماعی ، همون خط شکنی بود که هیچ موقع منطق را دور از آرمانهاش نگه نمی داشت. در اصلاحات ، محمد صبر و حوصله معقولی بود که بقول ذبیح، روند مدت دار اصلاحات برای قوام یافتن از جامعه طلب میکنه و محمد انگار که قبلا این درسها رو یه جای دیگه ای گذرونده، آماده آماده بود...

محمد بیشتر از اینها، هزینه ای بود و هست که یه جوان غیرتمند برای تحقق ایده های عالی اجتماعی، میاد و اول از خودش می پردازه . آدم با صداقتی هست که فکر ، عقل ، احساس ، بیان و رفتارش همه شون یک چیز میگن حتی در مسائل سیاسی که سایه مصلحت یه جوری روی همه اینا می افته.

محمد تبسمی هست که توی اوج روزای بیماری و شیمی درمانی، وقتی با جدیت و کنجکاوی همیشگی ، اینبار غرق خوندن کتاب « سرطان کشنده » می بینیش ؛ فوری با یه انرژی عجیب و تعریف از اینجا و اونجا ، میاد تا ذهن آدمو پاک کنه و از گیجی دربیاره . او قلب مطمئنی هست که میگه از اولش با شنیدن نوع ببیماری ام اصلا نترسیده ام و از نگاه مصممش میشه فهمید که این عین واقعیته. محمد یک عزم عجیب هست تو همون روزای مریضی و ضعف جسمی وقتی با قدمهای محکم دنبال راه اندازی بنیاد پژوهشی حقوقیه ؛ چیزی که تمام محاسبات و درک آدم رو از بیماریش با شک و تردید روبرو می کنه... و بالاخره محمد یک حس دلتنگی هست کــه توی همون روزا با شنیدن «التماس دعا» ش ، به آدم دست میده...

ولی می دونم اینها همه محمد نیست ، او خیلی بیشتر از این حرفا بود . با همه اینها دوست داشتن محمد دلیل خاصی نمی خواد. تا وقتی بود کافی بود یه بار باهاش هم کلام بشی تا ازش حس خودمونی ای بگیری که برای همیشه باهات بمونه...

یادآوری رسم زندگی او بهانه ای شد برای آوردن حکایت پائین که درواقع پیامش برای امروز و فرداست. بنظرم شباهتش با داستان محمد توی همون یه روز آخر زندگیه .فرقش هم اینه که محمد را میشه آدمی دونست که از همه لحظه های زندگیش به اندازه روزهای آخر بهره برد؛    

      

یک روز تا آخر زندگی ...

دو روز مونده به تموم شدن دنیا ، تازه فهمید خیلی زندگی نکرده. به تقویم عمرش که نگاه کرد دید همش پر شده و فقط دو روز خط نخورده مونده. با حال و احوال پریشان رفت سراغ خدا که اگه بشه چند روزی بیشتر ازش وقت بگیره...

بلند فریاد زد ... ولی خدا سکوت کرده بود ! آسمان و زمین رو ریخت به هم ، بازم خدا سکوت کرده بود. خسته شد، دلش گرفت و زد زیر گریه و به سجاده اش افتاد. خدا سکوتش رو شکست و گفت: « بنده من، اینجوری که یک روز دیگه هم از دستت رفت. تمام روزت را به داد و بیداد و جار و جنجال از دست دادی، دیگه فقط یک روز دیگه برات مونده. بیا و لااقل این یه روز را زندگی کن.»

لابه لای گریه و هق هقش گفت:« ولی با یه روز چه کار می شه کرد؟!» . خدا گفت:« آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، انگار هزار سال زندگی کرده و آن کسی که امروزش را در نیابد، هزار سال هم به کارش نمی آد.» . و خدا سهم یک روز زندگی اونو ریخت تو دستش و گفت حالا برو و زندگی کن. مات و مبهوت، نگاه کرد به زندگی که تو گودی دستاش برق می زد . ولی می ترسید حرکت کنه یا راه بیفته ؛ می ترسید یه وقت زندگی از لابلای انگشتاش بریزه. یه کم  وایساد...با خودش گفت: وقتی فردا قراره برم، اینطور نگه داشتن زندگی چه بدردم میخوره ، پس بزار این یه مشت زندگی رو خوب استفاده کنم.

شروع کرد به دویدن و زندگی را به سر و رویش پاشید، اون رو نوشید و بوئید و بقدری به شوق اومد که دید میتونه تا ته دنیا بدوه ، بال بزنه، پا بزاره روی خورشید و....

تو اون یه روز اون آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را صاحب نشد، مقامی هم به دست نیاورد،... اما توی همون یه روز دست کشید روی پوست درخت ، سرش رو  گرفت بالا و آسمان و ابرها رو دید ، به اونا که نمی شناختنش سلام کرد و برای اونا که دوستش نداشتن از ته دل دعا کرد !

اون توی همون یه روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز را زندگی کرد، ولی ملائک در تقویم خدا نوشتند : « امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!»

                                                                                                 علی شهامت

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/10/28 و ساعت 21:8 |

 

و باز هم محمد ،،،

 

واپسین ماههای محمد سرشار از برکت و درس بود . واپسین روزهای محمد آن اندازه سرشار از زندگی بود که او رابرای همیشه به ابدیت پیوند زد. داستان زندگی دوستی که با سرطان مذاکره می کرد و تا آخرین دقایق زندگی امیدوار بود مرگ را به جمعبندی دیگری متوجه سازد ، سمفونی سنگین با طراوتی است که غروب ساحلهای دریا و شتاب بی اندازه امواج و سکوت سربه فلک کشیده نخلستانهای انبوه رو به پایان گرفته جهرم را به یادمان می آورد . از تحلیلهای دقیق انتخاباتی تا تبریک پیروزی احمدی نزاد - علیرغم فرسنگها فاصله سیاسی - بنا گذاری بنیاد پزوهشی حقوق بشر و تصمیم به  راه اندازی یک نشریه اجتماعی - فرهنگی در چند ماهه پایانی عمر محمد نشان می داد  او كه در عالم معرفت آموزی  بازترین بینشها را از آن خود می کرد در صحنه زندگی ایفا کننده عمیقترین، سخت ترین ، زیباترین و سنگین ترین نقشهاست و نقشی که آن را برایتان باز خوانی می کنم در زمره ماندگارترینهاست .

 

محمد در یک روز نفس گیر گارگاه سنگینی را با من آمده است . سید محسن دکتر دوست داشتنی محفل محمد میانه راه به جمع رسیده است و هر از گاهی هوای محمد را می گیرد و در اتاق خلوت کارگاه مسکنی را به محمد می زند ، محسن می رود اما محمد می ماند. موضوع دکمه سبز است . سنگینی سایه حقوقی محمد بر جمع گروهشان حاکم است . محمد حقوقدان است و یک حقوقدان را نمی شود نادیده گرفت.

 

محمد در اوج بیماری تحلیل برنده سرطان پیشنهاد برگزاری یک کارگاه حقوق بشر را می دهد. موضوع را با دکتر صفر پور شیمی فیزیست جوان در میان می گذارم . مسئو لیت تصمیم گیریهای کانون و کارگاه با اوست ، بیدرنگ می پذیرد . برنامه محمد در کارگاه بعدی گذاشته می شود ، محمد رنگین کار و خانم خرد دو عضو کانون جهاد دانشگاهی جهرم هم در کارگاه حضور دارند. کانونی که در بدو راه به فاکس علی منتظری مرد موسوم به رئیس  جهاد دانشگاهی کشور برپا نایستاده از پا درمی آید، جهاد جهرم منحل اعلام می شود ، 3 نفر تمام وقت  و 13 نفر پاره وقت بیکار می شوند و علی منتظری خیالش نیست . اگرچه برای دلخوشی محمد خاتمی معاونتی بنام اشتغال ایجاد کرده است ولی ... محمد مومن بود به اینکه به هر بهانه ای جمعی را در جهرم جمع کرد- علمی فرهنگی هنری - ارزشمند است و باید حمایت کرد . محمد می گفت آنها که می گویند در جهرم نمی شود کار کرد در واقع می گویند ما در جهرم  نمی توانیم کار کنیم.

محمد رنگین کار خیلی خوشحال است از اینکه محمد را می بیند، لیلا(خانم خرد) موقع رفتن در ماشین به من میگوید این آقای شهامتی نبود که در جهرم دیده بودم ، نیلوفر هیجانزده و غمگین است می گوید هنگام ارائه کارگاه محمد ، یکی از دخترها وقتی فهمیده محمد سرطان دارد گریه اش گرفته است. نیلو فر تجربه یک همکاری را با محمد در یک پزوهش جهاد دانشگاهی داشته است . به لیلا می گویم این محمدی که دیدی تازه خوب شده است ، نیلوفر تایید می کند . یاد کارگاه قبل میافتم ، وخامت حال محمد شدیدتر بود ، آن روز محمود هم که از بچه های هما ن کانون به محاق رفته بود-جهاد- در سروری درونی از دیدن محمد ظاهر مبهوتی به خود گرفته بود.

 

کارگاه در اوج است ، جدال دکتر صفر پور با محمد دیدنی است . دو محمد، دو جوان، دو اصلاح طلب ، یکی حقوقدان و دیگری شیمی فیزیست بیرحمانه به جدال هم رفته اند، بیرحم تر از سرطان . می فهمم ادامه جدال ناتمام دکمه سبز است. شیمی فیزیست جوان به شیوه پست مدرنهای  امروزی منشاء مشروعیت هر باید را یک قرارداد اجتماعی می بیند ، می گوید هیچ چیز جز پذیرش یک قرارداد نمی تواند توجیه گر حقوق بشر باشد . از دید او حقوق بشر قابل اثبات نیست ، محمد حقوقدان دیدگاه دیگری دارد ، از نظر محمد مبنای حقوق بشر قرارداد نیست  بلکه حیات انسانی است . محمد اعتقاد دارد انسان بودن هر انسان کیفیتی است که به محض تولد با او زاده می شود وبا قرارداد نمی توان آن را فسخ یا برقرار کرد و به صرف انسان بودن او از تمامی موارد حقوق بشر برخوردار می گردد. از دید محمد حقوقدان ، حقوق بشر وحیات انسانی  دو بخش ملازم ذاتی و جدایی ناپذیر هر آدمند و در طول تاریخ هر جا حیات انسانی ازفردی گرفته شده است بدلیل زوربوده است و نه قرارداد.

اما محمد صفرپور باور دارد انسان بودن و اثبات انسان بودن یک انسان به هیچ وجه من الوجوه فلسفی - تجربی  ممکن نیست و حقوق بشر جز درچارچوب پذیرش یک قرارداد قابل دفاع نیست - بازگشت به گزاره های ابطال ناپذیر بازی دکمه سبز -

جدال به به درازا می کشد. بچه ها کمی خسته شده اند. کارگاه تمام یا نیمه تمام ادامه می یابد، در حال رفتنم .

 

غروب است ، با محمد خداحافظی کرده ام. بوسه هایم را از او گرفته ا م ، پیشترهای فوتش گریه هایم را نیز کرده ام. از گوشه پنجره ماشین دستانم را به علامت خداحافظی بالا می آورم و تا زمانی که از بن بست نمازی کوچه ای که کانون در آن قراردارد بیرون نرفته ایم نگاهم آنی محمد را رها نمی کند ، سرشاراز انرزی مثبتم ، معجزه رخ داده است ، محمد با کت و شلوار روشن راه راه و شبکلاه سفید و موهایی که در شیمی درمانی ریخته است با چهره تکیده و صورت و اندام استخوانی شده آرام و  مطمئن گام برمی دارد و من اطمینان می یابم که تا آخرین روزهای زندگی می توان زندگی کرد، برپا بود و ایمان داشت ، اگر چه  مبهوت سرنوشتی ام که نمی دانم چرا اینگونه پیش رفت؛ سرنوشت محمد شباهت عجيبي به داستان اصلاحات داشت. مثل اصلاحات داشت به محاق می رفت ، سرطان بود ، کاریش نمی شد کرد ، محمد نیز چون محمد خاتمی امیدواربود که بتواند استوار تن رنجوری - و خاتمی اصلاحات - را که به مصاف مرگ می برد ، زنده و برنده بیرون بیاورد زیرا محمد استاد بازیهای برنده - برنده بود .

ذبیح اله رامش خواه

+ نوشته شده توسط دوست در 85/10/21 و ساعت 11:18 |

 

... و علی همیشه مولایم 

                           خواهـــد مــاند ،،،  

 

بـوی خوش بهشت از کنار آن آبگیر،همان غدیرعرشیان و بهشتیان جانها را می نوازد؛ غـدیـر تکرار اولین است در کلام آخرین ،همان کلام نورانی آخرین فرستاده که دراولین پیام ، علی را به برادری و وصایت خواند و درغدیر،اعلام ولایت و امامتش را فرمود.

 

                                       

 

« خجسته عید غدیرخم ، عید آل محمد (ص) روز جشن اهل بیت و عید معهود بر همه شیعیان مبارک باد. امید که غدیر فرصتی باشد برای اندیشیدن در باره راه و کلام مالک ملک حیدری و مهر سپهر سروری علی(ع)».

 

                                           

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/10/16 و ساعت 17:58 |

 

 

« داستان یک دوست ؛ محمد دوستی برای تمام فصول »

 

از تقریر تا تقدیر یک تقدیر

 

محمد شاید بهانه ای برای نوشتن من باشد

 

نوشتن درباره ی محمد آسان نیست. برایش مرثیه نمی سرایم، محمد یک حماسه بود. همیشه عمرم جز اندکی او را مثل یک قدیس احساس می کردم. عجیب در دلها جا داشت و او را بسیارانی بسیار دوست می داشتند.

 

محمد برای من دوچرخه هامبر دست دوم شماره 28 است که هر روز صبح ساعت هفت و نیم جلوی درب خانه مان می ایستد تا مرا سوار بر ترک دوچرخه به مدرسه برد بی آنکه بین ما چنین قراری باشد و من بی این قرار همیشه بیقرار آمدنش هستم و با اینهمه اگر آنجا جلوی درب خانه نایستاده باشم به انتظارم میایستد یا زنگ درب خانه ام را به صدا درمیاورد و چه مشتاقم همیشه با محمد بروم.

 

محمد احوالپرسی شب زمستانی است در سالهای اول دهه هفتاد ، وقتی من و فتاح از نگاه همه فراموش شده ایم . آن زمانها محمد دوستی است که بتازگی دانشجوی کارشناسی ارشد شده است _ رشته حقوق بین الملل _ و متوجه می شوم محمد مرد خدا و مومن مخلص منتقد تیزفهمی است که شجاعانه به نقد مدعیان دینداری می نشیند و می فهمم در گفتگو با محمد چقدر راحتم ، با او نیازی به سانسور نیست.

 

محمد روح با صفا و دوست باوفایی است  که ردم را در تهران در خوابگاه کوچه بیمارستان ساسان پیدا می کند، دست سخاوتی است گشاده که در اسباب کشی به خوابگاه قزل قلعه آنی وسایلم را رها نمی کند.

 

محمد همشهری مهمان نوازی است که اتاقش نه تنها پاتوق دوستان که میزبان موقت بجه های همشهری  بی خوابگاه است ، اما همه دوست دارند میهمان دائم محمد باشند. در خوابگاه محمد ولی پور عزیز را می بینم از بچه های آذری _ ترک_ می خندم ، می فهمم محمد انسان بی مرزی است که همه همشهری او هستند و می دانم محمد همه را از مکتب اهل بیت دارد، در رفتار او در خوابگاه عمل به ریزترین توصیه های روایی را لمس می کنم.

 

محل قرار ما جلسات انجمن توسعه و پژوهش ایران است که رفته رفته به محل ملاقات بچه های جهرم بدل می شود _ محلی در میر داماد _ انجمنی منتسب به میرحسین موسوی که همیشه به اتفاق همسرش دو صندلی ردیف جلو را به خود  اختصاص داده اند ، محمد دوست پیگیر و منظمی است که یک جلسه را قضا نمی کند ، علیرغم تغییر مکان جلسات.

 

دوران دانشجویی دوران درگیر درسها بودن و نداشتن وقت است ، دوران بی گلایگی است ، همه درگیرند. محمدفرصت بی منتی است که بی چشمداشت به کمکم بیاید تا نمونه گیریهای پایان نامه ام به پایان رسد.

 

زمستان 78 بهار اصلاحات است .بهمن انتخابات مجلس ششم آنقدر شتابان است که بر و بچه های مجلس پنجم هم که حکم ترمز دستی اصلاحات را دارند پوستر خاتمی را به در و دیوار خانه خود می چسبانند. همه اصلاح طلب شده ا ند، حاجی سعید هم به میدان آمده است.  محمد حامی حاجی است . فردای صبح انتخابات شروع سهم خواهی هاست ، اما محمد و دوستانش مثل دکتر شرافت اینجوری نیستند . اینرا همه فهمیده ا ند...

 

از بهار 82  خزان اصلاحات شروع شده ، بین بچه ها و حاجی فاصله افتاده است . قطار فحش ها و نارواها ، ناجوانمردانه شخصیت حاجی را نشانه رفته ، با معرفت ها می گویند از اول این کاره نبود. محمد منصفانه به نقد می نشیند ؛ اگر دلیل اصلی انتخاب حاجی حمایت از دولت اصلاحات بوده حاجی درقامت یک چهره سیاسی کشوری خوب عمل کرده است والحق وانصاف همین طور بود.

 

محمد ریسک می کند ، جهرم ارزش آن را دارد که کار در جهاد دانشگاهی آن که مرکزی نیمه دولتی ورشکسته است بر بخش خبر رادیو ترجیح داده شود ، اما محمد تنها می ماند باانبوهی بدهکاری جهاد ، بی اعتنایی حاجی ، مدیریت سهل انگار جهاد استان که به بها نه ای بدنبال پاک کردن صورت مساله است و فرمانداری که بی خبر از هر جا نه تنها مساله انحلال جهاد را چیز مهمی نمی داند بلکه ندیده و نشناخته .....! فقط می خندم و می دانستم که جهاد بدهکار که پولی نداشت و مدیریت محمد باعث پرداخت بخش قابل توجهی از بدهی هایش شده بود ... این هم از فرماندار حاجی . البته میدانستم همه این حرفها و حدیث ها تاوان حمایت از حاجی بود ، ولی محمد نه بریده بود نه عشقش به جهرم کم شده بود ، او در فکر یک استراتزی فعال برای تداوم اصلاحات در جهرم و شرکت نسل دوم انقلاب در انتخابات بود.

 

خزان اصلاحات خزان محمد بود. بهار سرطان و محمد که داشت به محاق می رفت . بر تارک موهایش رنگ نقره ا ی نشسته بود ، تحلیل رفته بود ، من دیرتر از همه فهمیدم محمد برایمان نمی ماند. به امیدهای آینده و افقهای دوری که با محمد زیباتر می شد نگریستم و  گریستم ، چه تلخ بود ! سرطان باعث شده بود که فعل محمد زمان گذشته شود با اینکه  هنوز زنده بود. می گفتند آدم خوبی بود اما محمد مبارزه جانانه ای را با سرطان آغاز کرده بود، محمد داشت با سرطان هم مذاکره می کرد.

 

روز 27 خرداد چقدر سختم بود تا بتوانم مرجان را متقاعد کنم پای صندوقهای رای بیآید و آخر هم نتوانستم. گریه های مرجان یادم نمی رود. هشت سال جوانیش که من می دانستم منظورش نوجوانیش است را از من ، از خاتمی و از اصلاحات می خواست . به چه زبانی باید به او می گفتم مبارزه یعنی مقاومت و مقاومت گاه به 80 سال زمان نیاز دارد . اما محمد نمونه یک مقاومت پایدار و مداوم بود ، شبیه قوانین منطقی بود ، کم نمی آورد . محمد بسیجی دیروز و اصلاح طلب امروز بود که اگر چه در کوچه پس کوچه های غبار گرفته زندگی روزمره و سیاست بی حساب و کتاب ما می رفت تا فراموش شود اما از آن قبیله بود که خود را فراموش نمی کرد ، حتی اگر همه او را فراموش می کردند و خدا با او بود و خود فراموشان بی خدایانند و همانهایند که می برند. محمد اهل بریدن نبود.

 

تحلیل های آخرین انتخابات عمرش مرا به وجد می آورد، بهمراه سیلاب غم عظیمی که درونم را می آشفت.

 

من در مجالی دیگر به داستان جدال فلسفی دکتر صفر پوراستاد دانشگاه و شیمی فیزیست جوان با محمد حقوقدان در جدال با سرطان می پردازم که شیرین حکایتی است که تقریر می شود.

ذبیح اله رامشخواه

 

 

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/10/10 و ساعت 20:2 |