تبليغاتX
محمد شهامت دار

 

 Interview With God

 

« گفتگـو با خـداوند »

 

 خواب دیدم

در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

خدا گفت:

"پس می خواهی

با من گفتگو کنی؟"

 

گفتم:

"اگر وقت داشته باشید."

 

خدا لبخند زد.

"وقت من ابدی است."

چه سؤالاتی در ذهن داری،

که می خواهی از من بپرسی؟

 

پرسیدم : چه چیز بیش از همه ، شما را در مورد انسان

متعجب می کند؟

 

خدا پاسخ داد...

"این که آنها از بودن در

دوران کودکی ملول می شوند.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند

وبعد حسرت دوران کودکی را می خورند."

 

"این که سلامتیشان را

صرف به دست آوردن پول می کنند.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند."

 

"این که با نگرانی نسبت به آینده ،

زمان حال فراموششان می شود.

آن چنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال."

 

"چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد

و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند."

 

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

 

بعد پرسیدم...

"به عنوان خالق انسانها، می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند؟"

 

خدا با لبخند پاسخ داد :

"یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور

به دوست داشتن خود کرد.

اما می توان محبوب دیگران شد."

 

"یاد بگیرند که خوب نیست

خود را با دیگران مقایسه کنند."

"یاد بگیرند که ثروتمند

کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد."

 

"یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم

زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم،ایجاد کنیم

و سالها وقت لازم خواهد بود

تا آن زخم التیام یابد."

 

"با بخشیدن،

بخشش یاد بگیرند."

 

"یاد بگیرند کسانی هستند که

آنها را عمیقا دوست دارند

اما بلد نیستند احساس شان را

ابراز کنند یا نشان دهند."

 

"یاد بگیرند که می شود دو نفر به

یک موضوع واحد نگاه کنند

و آن را متفاوت ببینند."

 

"یاد بگیرند که همیشه

کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند."

 

با تواضع   گفتم : «از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم

آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟»

 

خداوند لبخندی زد و گفت :

فقط اينكه یاد بگیرند من اينجا هستم

 

"همیشه"

 

                     نقل از کتاب «گفتگو با خدا» ، نوشته ریتا استریکلند 

                                  

+ نوشته شده توسط دوست در 85/11/24 و ساعت 10:3 |

 

فتـاح فتـاح فتـاح

 

فتاح فتاح فتاح … نگاه آرام ، سنگین و مصمم ...دستان قوی... فتاح و مین بزرگ قمقمه ای  شکل و تک پایی که در نبود پای دیگر زیر قامتش لنگ آن  پنهان نمی ماند ...فتاح و خلوت گزیدگی . به دنجی گوشه نمازخانه اردوگاه واحد تخریب که محل تلبلیغ بود ... فتاح و چهره ای که میشود درد و رنج نهفته پشت آن را بی ریا دید ... شاید بخاطر گستردگی درد است که مجالی برای قایم کردنش نمیدهد... شاید هم چون نسل ما نسل زلمبو زیمبو بار نیامد و شاگردان خوبی برای کارل دینگی نبودیم ...

 

یادم می آید تو حیاط خواجه نصیر داشتم "آیین دوستیابی" همین آقا را میخواندم که فتاح من را دید  .... نویسنده همان کتاب هایی که در "ترور ریچارد نیکسون"مدیر مبل فروشی به "شون پن "داد تا فن فروشندگی و جذب مشتری و مخاطب را به او یاد دهد. ...نمیدانم در آن دنبال چی میگشتم ...باور کنید تا حالا هم نفهمیده ام... اما هر چه بود دوایش را در آن نبافتم...در سفر اهواز گرفته بودم ...فتاح قبل از من خوانده بودش ...نظرچندان مساعدی در موردش نداشت و یادم می آید نقدی هم از مرتضی مطهری بر این کتاب گفت ...فکر کنم این مکالمه های ابتدای آشنایی عمیق ما و سبک و سنگین کردن هم بود ....و راستی نمیدانم چرا آن سال ها فرصت ها آنقدر کم بود که این مقدمه ها به متن هایی تبدیل نشدند ...

 

راستی من آنقدر که از طالقانی خاطره  دارم از خواجه نصیر جز اندکی از همان کلاس اولش چیزی به خاطرم نمی آید آن هم از شیطنت هایم  ... نه آنکه غایب بودم .نه جز اندکی همه را حاضر بودم ...ولی انگار آن سالها سالهای مدرسه و درس نبود...شیطنتهایم نیز یکباره و بی مقدمه خشکیدند...

 

... تصور کن طلبه ای در تنهایی و غربت و بیکسی محض (ظ؟) سر در گریبان برده به ناگاه صدای پای نعلین پوشی بشنود و کسی با عبا و عمامه به سویش بیاید ...و یا چوپانی کز کرده از تنهایی به شنیدن نوای خوش نی چوپانی دیگر از گوشه خود شادمان بیرون خزد ...دیده ای رانندگان اتویوس در اوج خستگی بی آنکه هم را بشناسند از مقابل هم که رد شوند ضربه بر بوق های گوش خراش آشنایی می زنند؟...هرکس دنبال چوبان و راننده و طلبه خویش میگردد ...نه برای خوش باش به او ...خوش باشی برای خودش ...زدودن گرد و حس تنهایی حتی برای دقیقه ای از رخسار خویش..که یکی هست چون او ...که یکی هست که او هم دود چراغ خوردن طلبگی و رمیدن گله و گرگ و خستگی سفرو آزار نور در شب را می شناسد...

 

فتاح عزیز از تو ممنونم که گاه چوپان رفیق گم شده ام بودی و گاه سفره ریختن دردهایم و بازهم ممنونم اگر من نیز قصه غصه و دردت را به گوش دل شنیده باشم .فتاح عزیز نسل ما نسل تملق نبود...پس نه تملقی گفتم و نه خواهم گفت ...اما چون تو بسی کمیاب است.

 

یادت می آید همان اتاق گوشه خوابگاه مفتح شیراز که شب هایی با هم بلند بلند حافظ خواندیم ...یادت می آید یکبار به من گفتی که گاه که  لب باز کنی و یا قلم بدست می گیری کلمات از سر و رویت می بارند .می جوشند و  زایش و زایش و الهام ...فتاح باورت داشتم و دارم... آن سالها ابتدای ورود من به دنیای خشک و بیرحم کسب و کار بود و امروز بیش از 11 سال میگذرد و دست سرنوشت مجال نداد که دوباره سیر ببینمت ...و من هم که محمد شهامتدار نبودم که محبتش را از هیپچکس دریغ نمیکرد و از قلم نمی انداخت چه رسد به دوستان نزدیک  ..حتی به سلامی از دور ...

 

نمی دانم تن سپردی که خود را بشنوی و به قلم بیاوری با خیر ...ذبیح روز خاکسپاری محمد از کتاب تاریخی صحبت کرد که مشغول آن هستی ...؟ آخرین تماسی تلفنی که با هم داشتیم من در پاکی و زلالی هوای جنگل های گیلان دیدم که همه را خوانده ای و خوانده ای  و گشته ای و گشته ای و جسته ای و عصاره آنها  حالا همه ختم به یک جمله کوتاه تشده است ...بر من خرده نگیر حتی اگر همان یک جمله عربی را به خاطر نیاورم ..راستش من هنوز نتوانسته ام کتابهایی که تو در مقدمات جستجویت خواندی به دل بشنوم تا برسد به آن که از آن عبور کنم  و پشت سر گذارم و و در برابر یافته های دیگر کوچکش بینم ...ما که شاید اصلا از جستجو بردیم و مرکبش را هی کردیم و گذاشتیم برود ...یادت می آید همان سالها کتاب"... زرتشت" را از تو قرض گرفتم؟ راستش هرگز به گوش دل نخوانده و نگرفته به سید جمال متقاضی دیگر دادم که قبل از من نزد تو کشف کرده بود .و راستش هنو ز بین کتابهایم درک نکرده یکی از آن را دارم ...

فتاح فتاح فتاح

 

                                                                                           « مهرداد موحد» 

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/11/18 و ساعت 12:10 |

به نام خدا

 

 «خنده‌هايش»

خنده هايش عميق و از ته دل بود. گاه حتی شانه‌هايش نيز مي‌لرزيد.با اين همه هرگز بياد ندارم که گردي از تمسخر و يا ته‌مانده‌اي از حقارتها و عقده‌هاي روحي خنده‌اش را آلوده کرده باشد. خنده‌اش صاف و بي‌غش و بي‌شک نشان از بي غل و غشي روح وصفای قلبش بود. اگر نيشي هم مي‌شنيد جوابش خنده بود يا سکوت.ذهن را به عقب بر مي‌گردانم تا از بي‌شمار خنده‌ها و لبخندهايش يکي را بياد آورم.يکي را مي‌گويم که نشان از بصيرت و خودآگاهيش به خلقيات خود داشت.

آنها که مي‌شناسندش مي‌دانند که سنتاً به جماعتِ روحاني ارادت ويژه‌‌اي داشت و البته اين تنها منحصر به آن جماعتي که مي‌شناخت نبود. گاه مي‌شد وسط خيابان راه خود را کج مي‌کرد تا به معممي که هرگز نمي‌شناخت سلام و ابراز ارادتی کند. فراموش نمي‌کنم يک بار در ترمينال غرب که در به در به دنبال اتوبوس بوديم طبق معمول راهش را کج کرد تا به حاج آقايي سلام کند. وقتی برگشت بهش توپيدم که

-         بابا ولشون کن محمد. همش تقصير امثال توست که اين آدما پـرروميشن.

-         (با خنده) مگه نمي دوني من آخوندزده هستم.

-         آخوندزاده؟ مگه مرحوم بابات آخوند بوده؟

-         (با خنده بيشتر) نه بابا. منظورم آخوندزده بر وزن غربزده است!!

 

       يک دوست ديگر 

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/11/13 و ساعت 1:3 |

                                                     السلام علیک یا ثارلله

 بر خون مقدست سلام و صلوات

 

 « ... و شهید یعنی حاضر، کسانی که مرگ سرخ را به دست خویش به عنوان نشان دادن عشق خویش به حقیقتی که دارد می‌میرد و در راه ارزشهای بزرگی که دارد مسخ می‌شود انتخاب می‌کنند، شهیدند حی و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پیشگاه خدا که در پیشگاه خلق نیز، و در هر عصرو قرن و زمان و زمینی. و ببینید که آیا کسانی که سخاوتمندانه با حسین (ع) به قتلگاه خویش آمده‌اند و مرگ خویش را انتخاب کرده‌اند، در حالی که صدها گریزگاه آبرومندانه برای ماندنشان بود، و صدها توجیه برای زنده ماندنشان بود، توجیه و تاویل نکرده‌اند و مرده‌اند، اینها زنده هستند ....

شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می‌شود و اگر دشمنش را نمی‌کشد، رسوا می‌کند. و شهید قلب تــاریـخ است بزرگ‌ترین معجزه شهادتش این است که به یک نسل،‌ ایمان جدید به خویشتن را می‌بخشد. شهید حاضر است و همیشه جاوید. حسین (ع) یک درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده و آن نیمه‌تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. حجی که همه اسلافش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد کردند. حج را نیمه‌تمام می‌گذارد تا شهادت را انتخاب ‌کند....و اکنون حسین حضور خود را در همه عصرها و در برابر همه نسل‌ها، در همه صحنه‌های زمین و زمان اعلام کرده است، در کربلا شهید شده تا در همه نسلها و عصرها بعثت کند. ..

اگر یک خون پیام نداشته باشد، در تاریخ گنگ می‌ماند و اگر یک خون پیام خویش را به همه نسل‌ها نگذارد، شهید در حصار یک عصر و یک زمان محبوس شده است. اگر زینب پیام کربلا را به تاریخ باز نگوید، کربلا در تاریخ می‌ماند. رسالت زینب پیامی است به همه انسان‌ها که: « ای همه! ای هرکه با این خاندان پیوند و پیمانداری، و ای هرکس که به پیام محمد مؤمنی، خود بیندیش، انتخاب کن! پیام شهیدان کربلا را بشنو که گفته‌اند: کسانی می‌توانند خوب زندگی کنند که می‌توانند خوب بمیرند. بگو ای همه مردمان ، خاندان ما پیامشان به شما این است که این خاندانی است که هنر خوب مردن را می داند ، زیرا هرکس آن‌چنان می‌میرد که زندگی می‌کند. ....

ما وارث عزيزترين امانت‌هايي هستيم كه با شهادت‌ها و ارزش‌هاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام فراهم آمده ، و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ماست... »

بخشی ازسخنرانی دکتر شریعتی  در محرم ۵۰


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دوست در 85/11/08 و ساعت 0:43 |
                  

             کودکی پشت شیشه جا مانده ست

         

       کاش می شد به کودکی برگشت

                 کوچه ها را يکی ٬ يکی برگشت

       کاش می شد ٬ برای يک لحظه 

                تا سر کوچه دزدکی برگشت

      

      باد ها ٬ عطر کوچه را برده ند      

         اطلسی ها٬چه زود پژمرده ست!              

      رفته آن آشنای خوب قدیم  

         کودکی پشت شيشه جا مانده است...

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/11/05 و ساعت 15:13 |