تبليغاتX
محمد شهامت دار
 

 به آفتاب

         سـلامی دوباره خواهم داد ، ، ،

 

      *** با ادای احترام و فاتحه ای به روح  تازه درگذشته آقای جواد افتخاریان پدر گرامی آقا افشین *** 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/12/16 و ساعت 19:4 |

 

 

" یه کسی ، یه جایی ،  یه موقعی ،  یه چیزی گفت ... بماند حالا ..."

 

حمید حق بین را پیش چشم خود بیاورید وفتی که دارد از کسی انتقاد می کند! مخصوصا وقتی که چینی هم در پیشانی می اندازد و جدی میشود ... عنوان بالای همین نوشته "یه کسی ، یه جایی ، یه موقعی ، یه چیزی گفت ...حالا بماند " که منسوب به زنده یاد محمد است در خاطره من کشف یا توجه به آن از همین حمید آقاست آن هم با آن توصیف های فیزیکی صورت که شرحشان آمد ...خوب منظور حمید بیش از آنکه متوجه رازداری یا پنهانکاری محمد باشد که خود حمید ید طولایی در آن دارد اشاره به نرسیدن مقصود گفته محمد بود که همه آن جز ایهام چیزی نداشت و با نگفتنش برابری میکرد ...درمواردی البته دلیل اینگونه سخن گفتن محمد دوری از غیبت و یا نگاه داشتن راز دیگران و سرنخ ندادن برای کشف آنها بود که منجر مبشد مکان و زمان  و کل قضیه را هم حذف کند و خوب البته گفته ای هم باقی نمی ماند جز دست گرفتن  برای دوستان و تسلیم  محمد با خوشرویی و نجابت خاص خود در برابر کنایه های دوستانه و سربسرگذاشتن و گاهی حتی خود را آماده و چروک میکرد برای گرفتن ضربه ای با دست از دوستان  ... البته چین های پیشانی حمید ــ نوعی همه ما ــ مربوط به این موارد نبود مواردی که به انصاف جا داشت . مواردی که محمد مشارکت جمع را در موضوعی میخواست ولی با همان ابهامات معروفش از آن سخن میگفت . موضوع نوشته من در همین رابطه است . این نکته که در باره او گفته میشود که " تو هیچگاه چیزی  برای خود نخواستی..." ــ مضمون همان جمله ای که آسید محسن شرافت سفارش داد برای مراسم زیارت عاشورای  گرامی داشتش بر روی  پارچه ای  بنویسند ــ به باور من بیشک حقیقتیست در احوال او که در پی سود مادی برای خویش نبود . به دین می اندیشید به شهر به وطن به آرمانهایی که  باورشان داشت .

 

مواردی بود که محمد فکرهایی در سر می پروراند که کسی جز خودش از ته و یا کنه فکر و اندیشه اش با خبر  نبود. ولی برای انجام آن مشارکت همه را می خواست . ممکن بود گوشه ای از نقشه را بدون باز کردن کل آن با تو وگوشه ای دیگر را به همین ترتیب  با دیگری درمیان گذارد . همینجا در پرانتز خوب است به تفکر مشارکت طلبی او اشاره کنم که علیرغم موضوع گفته شده به آن اعتقاد داشت و عمل میکرد و نکته جالب هرکس را با توجه به شناختی که از او پیدا کرده بود به کار میگرفت . جالب هنگامی که موضوع کار و عمل در میان بود و مثلا فلان شخص مرد میدان عمل نبود او از قلم محمد نمی افتاد چراکه در عوض دارای قدرت تحلیل و تفکر بود جمله معروفی داشت"... ما باید از فکر فلانی دراین زمینه استفاده کنیم ..."

 

خلاصه محمد با همین رویه کار خود را جلو می برد و شاید قدرت شخصیتش یا اطمینان کاملی که دوستان به او داشتند سبب میشد که با او همراهی کنند . من با این نوشته خواسته ام چنین رویه ای را به بحث بگذارم .آنچه خود دراینباره میگویم برداشت و تجربه شخصی خود من و ممکن است با آنچه محمد می اندیشیده متفاوت باشد . می گویم شاید چنین رویه ای با تدابیر مدیریتی موجه باشد؟؟؟ نمی دانم ؟ ... شاید نوع فرهنگ های مقابل و پیش رو نوع مدیریت را تعیین میکنند ومی سازند؟؟... با گفتن تجربه کوچکی مقصودم را می رسانم . ایده ای داشتم . خواستم به اتفاق جمع قدم به قدم با هم آغاز کنیم ... با هم تک تک خطوط را بکشیم و نقشه کنیم ... از همان آجر اول ، با هم برداریم و بسازیم ... نهایت اما ساخته نشد ... شاید ابتدا باید خود لااقل اسکچی از نقشه ... حتی طرح و نقشه اول ... ....آجرهایی برداشت .... شالوده ها را بنا کرد ... آنگاه ... محمد میتوانست نگوید و بسازد و بعد همراه کند ...

                                                                                      مهرداد موحد

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/12/07 و ساعت 23:25 |

ای صمیمی ...ای دوست !

گاه بیگاه ... لب پنجره خاطره ام میآیی

ای قدیمی ... ای خوب !

تو مرا یاد کنی یا نکنی

من به یادت هستم ...

 

+ نوشته شده توسط دوست در 85/12/01 و ساعت 0:2 |