آفريدي رايگان ، روزي دادي رايگان ،
بيامرز رايگان ، كه تو خدايي نه بازرگان
الهي بنياد توحيد ما خراب مكن و باغ اميد مان بي آب مكن
مي بيني و مي داني و برآوردن مي تواني
بود و نبود ما تو را يكسان ، از غم ما را به شادي رسان
|
آفريدي رايگان ، روزي دادي رايگان ، بيامرز رايگان ، كه تو خدايي نه بازرگان الهي بنياد توحيد ما خراب مكن و باغ اميد مان بي آب مكن مي بيني و مي داني و برآوردن مي تواني بود و نبود ما تو را يكسان ، از غم ما را به شادي رسان + نوشته شده توسط دوست در 86/02/29 و ساعت
0:8 |
«محمـــد و رازهایش »
در زندگی محمد همیشه با پرسشهایی روبرو بوده ام که برخی همچنان بی پاسخ مانده است. این پرسشها به رفتار ها و انتخابهایی از محمد بر می گشت که با چارچوب های داوری رایج در جامعه همخوانی نداشت و متاثر از دیدگاه ها ، منش و شخصیت خود ساخته محمد بود و به بیان امروزی ها ناشی از خوانش _ قرا ئت _ محمد از هستی زندگی و باورهای دینی بود . من بر این باورم که محمد محصول خوانش عمیق و یگانه اش از آموزه های دینی _ قران اهل بیت _و اسلام سیاسی _ امام خمینی _ بود . رابطه محمد با درس ، کتاب و آموزه های علوم انسانی به گونه ای بود که غلبه رفتار های مذهبی و سنتی ، آدم را در برخورد اول به این باور سوق میداد که محمد بشتر فردی مذهبی سنتی است تا تیپی نو اندیش و تکنوکرات ، اما گپی دوستانه کافی بود تا تمام باورهایت را فرو بریزد ، تا دریابی با دریایی از نو بینی بینش و تفکر مثبت رویارویی . این امر ناشی از صفت بی ادعایی محمد بود ؛ محمد در مسیر رشد خویش نیازی به هیاهو و گرد وخاک کردن چون منی نمی دید . محمد بی ادعا بود و ساده ، چه در کوچه مسجد نو ، چه دردبیرستان خواجه نصیر، در استودیو شبکه خبرسراسری و ساختمان خاموش جهاد دانشگاهی . بخاطر همین بود بسیار شگفت زده شدم وقتی که بین بچه های سال چهارم علوم انسانی آن سال ، محمد تنها کسی بود که با موفقیت و بدون تو قف دیپلم گرفت و از دبیرستان تا دانشگاه و ارشد حقوق بین الملل را یک نفس چون دونده بی خستگی دو استقامت زندگی رکاب زد . تحصیلات محمد ارتباطات فوق العاده و غنی او با سطوح بالای قدرت و افراد ذی نفوذ و مهمتر از همه سابقه تقوا و خانوادگی محمد از چهره او علیرغم جوانی ، فرد موجه پخته ای ساخته بود که نشستن بر کرسی هر مسندی را در قدرت ممکن می ساخت اما محمد بی چشمداشت و بی اعتنا به این امور گاه در گذران زندگی دورانی از نداشتن شغل دولتی را در خاطره داشت. اینکه چرا محمد از این امکانات ارتباطی در جهت منافع شخصی بهره نمی گیرد به بلندی روحی بازمی گشت که چشمی به آسمان داشت و دلی دریایی که دریا را رسای رسیدن تا قوزک پایش نیز نبود. ورود محمد به اصلاحات به منزله از دست دادن پلهایی در حاکمیت و پذیرش ناروا ها و یاوه سخنان دوستانی بود که دینداری را در لفافه ای از قداست بدون نقدپذیری می خواستند و محمد در دنیای آنها سرشار از این نوع قداست بود . اما محمد بی هیچ ابایی از ان پلها عبور کرد تا اصلاحات جهرم را که در مظان ناجوانمردانه بهتان های بسیار بود ایمان و امید بخشد ، محمد آبروی اصلاحات جهرم بود و به همین دلیل موردبغض شدید دوستانی قرار گرفت که دوست داشتند از اصلاحات تصویر مردمان لا ابالی و بی دین بسازند و محمد با آن تقوای کم نظیر ، ارادت کم مثال به روحانیت و دینداری محض که هیچ مسجدی در جهرم بی خاطره ای از نمازهای جماعت و فرادای او نبود بی تردید آبروی اصلاحات و منتخب اصلاح طلبان جهرم بود. این انتخاب محمد ریشه در شجاعت اخلاقی اوداشت چنانکه نیچه نوشت شجاعت اخلاقی زیر بنای تمام صفات اخلاقی است . نمیدانم یادتان میاید جدل های کلامی دو سید اهل لباس جهرم یا فضایی که بر علیه حاجی سعید ساخته شده بود یا دورانی که ارزشی بودن معنایی جز همراهی با عده ای هیجان زده که در کوران حوادث آن دوران و التهاب احساسات با کمترین تردید برداشتهای خود را محو حقیقت می پنداشتند وابایی نداشتند اگر خواسته یا ناخواسته لطمه ای متوجه آبروی مسلمانی می شد به تاوان آنکه با آنان نبود. ولی محمد در چنین شرایطی با رعایت مشی میانه مورد تاکید بزرگان دین بر اصول پافشاری داشت و از کمی همراهان فضیلت ناایمن نبود. محمد نمادی از استقامت و پایمردی در قبال عوامزدگی هایی بودکه گاه در پناه هیاهو خود را به جای حقیقت جا میزد و بسیاری را با خود همراه میکرد.
ذبیح اله رامش خواه 18/2/۱۳۸۶ + نوشته شده توسط دوست در 86/02/23 و ساعت
23:46 |
زندگی شاید فرصتی برای بالیدن است «فرصت» احتمالا جزو کلمه هایی هست که گاهی پیام مثبت ازش برداشت میشه ، گاهی هم ممکنه مفهوم منفی توی ذهن ایجاد کنه. بعد منفی اش شاید بیشتر برگرده به وقتی که حرف از فرصت طلبی و امثال اون بمیان میاد، ولی معمولا از «فرصت» که صحبت میشه، بیشتر منظور همان جنبه مثبتش هست. نگاهی به حکایت پائین درمورد فرصت یا در انتظار فرصت بودن خالی از لطف نیست: « جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. نزد او رفت. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو بایست اون گوشه زمين. من سه تا گاو را پشت سر هم میفرستم ، اگه اونقدر زرنگ بودی که تونستي دُم یکی از اونها را بگيري، میتونی با این دختر ازداوج کنی. جوان به انتظار اولين گاو ايستاد. در باز شد و بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در عمرش ديده بود بيرون دويد. فکر کرد شاید يکي از گاوهاي بعدي، انتخاب بهتري باشه، کناري رفت و منتظر گاو دومی شد. در باز شد و دومی حمله ور شد. در تمام عمرش گاوی به اين بزرگي و چابکی نديده بود. پا به زمين ميکوبيد و میومد. جوان ترسید و بخودش گفت گاو بعدي هر چي هم باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت تا گاو دومی رد بشه.
+ نوشته شده توسط دوست در 86/02/21 و ساعت
17:52 |
جای پای دوست در کوچه خلوت دل بعضی ها وارد زندگی ما می شوند و خیلی سریع می روند ؛ بعضی ها برای مدتی می مانند ، روی دل ما ردپا باقی می گذارند و ما دیگر هیچ گاه ، همانکه بودیم نیستیم ! « خاطره یک عبور و حضور سبز » گاهی شاید ، یک حضور کوتاه ، در ذهن هر آدم نقش اثرگذار بالایی برجا گذارد . لئو فلیچه امریکایی، خاطره ای از سفرش را به این صورت تعریف می کند : « زمانی زارع پیر و خوشرویی در کشور نپال ، شبی مرا در خانه اش جای داد. کلبه ای کاهگلی که افراد خانواده و وسایل کشاورزی و همه حیواناتش را جملگی در همان جا مسکن داده بود. گفتگو بدون استفاده از زبان علائم ، لبخندی ، برخورد نگاهی، یا تماسی میسر نبود. او نه تصوری از اینکه امریکا در کجا واقع است ، داشت و نه یک کلمه از تاریخ شنیده و یا با یک فرد غربی سخن گفته بود . پس نمی توانست به سیاست یا چیزی فراسوی زندگی روستائی اش علاقمند باشد. با این حال ، غروبی را به گرمی در کنار هم گذراندیم و به هنگام وداع ، با این احساس که شاید دیگر هیچ گاه یکدیگر را نبینیم ، دست در دست هم ، تا آخر دهکده را پیمودیم و گریستیم... اکنون سالها از آن ماجرا می گذرد و من دیگر او را ندیده ام. بگذریم که هنوز هم با همدیگریم! » + نوشته شده توسط دوست در 86/02/11 و ساعت
0:17 |
|
|