تبليغاتX
محمد شهامت دار

 

    ... و مـــرگ ، پایان راه نیست ؛

                که آغـاز یک پــــرواز است. . . . . 

 

 

 

                    

            *

                      با پشت سرگذاشتن دومین سالگرد عروج محمـــد، از همه یــاران

                      بزرگوار وبلاگ ؛ دوستان همیشه قدردان او که تا اینجـــا با نوشتـه

                      و یا نظرات خود ، همــراهـان صمیـمی این راه بــوده اند و حضــــور

                      همیشگی یا گاهبگاه شان، ضمن زنده نگه داشتن خاطـــــــره او، 

                      راه را بـرای ادامـه حرکت وبلاگ فراهم کرد،بی نهایت تشکر میکنم.

                      مرحمت همه دوستان گرامی زیاد ، روح آن عـزیز شاد و خاطــره او

                      برای همیشه ماندگار.

                                                                               علی          

+ نوشته شده توسط دوست در 86/04/18 و ساعت 15:21 |
 

یـاد تــو ؛ یـاد خوبیهـا

وقتی آشنای مسافری بعد از بدرقه در دو قدمی توست میتوانی گرمای دستانش را هنوزحس کنی و یا عطر آغوشش را؛ دور که میشود دلتتنگش  می شوی. گاهی و برای کسانی وقت  وداع و رفتن و خالی شدن چشم از رنگ آنها لحظاتی انگار دنیا غروب می کند حتی در آشناترین مکانها وپیش نزدیکترین کسان ؛در غربت و نزد غریبه ها که باشی واویلا!

رفتن هر عزیزی به سفر ابدی برای بازماندگان چنین حکمی دارد. عطر و بویش را حس میکنی حتی گرمای نفسش راتمام حالات و کردارش پیش چشم توست و سخت باور میکنی که دیگر وجودی از وی نبینی و صدایش را و نور چشمانش را دیگرحس نکنی  و حرکت و تصویری از او پیش چشمت نیاید .

رفتن محمد سوای از خانواده اش برای ما دوستانش نیز چنین بود.

  میخواهم که این یاد قشنگت همیشه در من سبز و زنده باشد پیش چشمانم حی و حاضر باشی و طنین لحن و صدایت تا هستم در گوشم نجوا کند.پس بادا که در هر فرصتی بتو بیاندیشم. زنده بودن تو در من اندیشیدن به خوبیها و آرمان های پاک خواهد بود .همین چندی پیش که به بهانه همین وبلاگ فکر و قلمم و حول و حوش تو پر میزد در خود سبکی و نشاط روح حس میکردم گویی که تو با منی و راهنما و کمکم و امروز دریافته ام که اندیشیدن به تو اندیشیدن به خوبیها و راستیها بوده است و آنها چون دم مسیحایی یاریگر پاکشیدن بسوی نیکیهایند.

یادت گرامی و زنده

                                                                  مهرداد موحد

+ نوشته شده توسط دوست در 86/04/15 و ساعت 22:51 |

 

 

او محمد مــا بود ...

 

برای آخرین بار توی یک روز گرم آخر اردیبهشت سال 83 بود که در کلاس مهارتهای زندگی ؛ محصول کار دوست خوبم ذبیح رامشخواه و دکتر صفرپور  دیدمش . او هم بخشی از کارگاه را اداره می کرد ؛ بخش آشنایی با حقوق بشر را … محمد شهامت را می گویم ؛ دوست نازنینی که خیلی زود داغدارش شدیم. همچون خیالی زیبا وارد معرکه زندگی شد و تا آمدیم کشفش کنیم چون سایه ای ، سبک از زندگی ما پای درکشید و آنروز فی الواقع سایه ای از محمد بود ، پوستی برکشیده بر چارپاره استخوان ، با شبکلاهی بر سر که ظلم پرتوهای درمانگر را پنهان می کرد. فقط چشمهایش بود که هنوز پرطراوت و هوشیار بود و زندگی را فریاد می زد... با ادای هر جمله چند بار نفس تازه می کرد ، انگاری ششهایش برای بیش از دو کلمه گنجایش نداشت… اما آمده بود و چنان پرقدرت از حقوق بشر و اجتماع می گفت که انگار کن هیچ کار مهم دیگری در دنیا نداشت! بینگار زارع پیری که بذر گندم بر زمین می پاشد با عشق و با توکل بر خدا … و محمد با عشق کلمه می پاشید و غم حقوق بشر را می خورد : « تمام افراد بشر آزاد بدنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند[1]». و چنان پرحرارت و پرشور می گفت که گوئی هیچ درد لاعلاجی نداشت… اما بعد متوجه شدم که همانروز دوسه بار مسکن هایی قوی تزریق کرده بود که بتواند سرپا بایستد و غم حقوق بشر را بخورد : « هر کس حق دارد که شخصیت حقوقی او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود[2]».

 

از سال 1381 که پس از سالها اقامت در تهران به زادگاهش جهرم آمد هم همین قصه را دنبال می کرد ؛ آدمهایی را دور خودش جمع کرده بود و به صورت هفتگی گپ و گفتگوهای اجتماعی ترتیب می داد و تا مدتها ادامه داشت بدون هیچ تعطیلی ، حتی اگر گاهی شرکت کنندگان در این جلسات از تعداد انگشتان یک دست هم بیشتر نمی شد !

 

          از حال جسمانی اش دورادور خبر داشتم و شنیده بودم که سرطان چه به روزش آورده ، اما هنوز ندیده بودمش تا همانروز حضور در کارگاه ، که یکه خوردم ، بغض یقه ام را گرفته بود و داشت خفه ام می کرد ، باور نمی کردم این محمد مــا باشد …. انگار که یکباره پیر شده بود ، لاغر شده بود ، چیزی از او نمانده بود… داد می زد که سرطان تمام هنرش را به کار گرفته بود که از محمد مــا چیزی بسازد آماده مرگ ، اما جنس محمد را نشناخته بود ؛ او کسی نبود که به استقبال مرگ برود ، زندگی را دوست داشت ، زمین را عاشق بود ، زبان پروانه ها را می فهمید ، مردم را می پرستید و به عشقشان نفس می کشید…تو گوئی هیچ قبض آب و برق و تلفنی در جیب کتش نبود! و قرار نبود فردای همانروز تن بی جانش را به شلاق شیمی درمانی بسپارد… و انگار کن هیچ کار مهم دیگری نداشت الّا غم خواری برای حقوق بشر : « همه در برابر قانون مساوی هستند و حق دارند بدون تبعیض از حمایت قانون برخوردار شوند [3]»… احوالش را پرسیدم و منتظر ماندم که از دردهای بی شمارش بگوید و من کاملا آماده گریستن بودم که با گفتن الحمدللهِ غلیظی خیالم را جمع کرد که هیچ غم و دردی در جهان ندارد و راه هر گونه دلسوزی احتمالی را بر من بست. اما مگر می شد محمد را در آن حال دید و آرام ماند؟ محمد نــور چشم ما بود که هر لحظه داشت کم سو تر می شد ، شوخی نیست ، شوخی نبود ، او محمد بود و نه هر کس دیگر ، یک عمر غم حقوق ما را خورده بود ، برای خودش هیچ سهمی از دنیا نخواست ، او جلوه ای از نور حق بود… او محمد ما بود ! شوخی نبود ، شوخی نیست و او هنوز پای تخته سیاه ایستاده بود و نمی دانم با چه نیروئی که از آن تن نحیف بعید می نمود داشت یقه می جراند و غم حقوق بشر را می خورد : « هر کس در اجرای حقوق و استفاده از آزادیهای خود فقط تابع محدودیتهایی است که بوسیله قانون… وضع گردیده است[4]»...

 

          و آن روز خوب تمام شد و محمد چون خاطره ای زیبا در ذهن مان ماندگار شد. او چنان رفت که زندگی کرده بود ، به همان زیبایی و چنان راحت که انگار هیچ کار مهم دیگری در دنیا نداشت !

 

                                                                 محمد رنگین کار

                                                                    ۱۳۸۶/۴/۸

                                       



پی نوشتهای یک ،دو ، سه و چهار مربوط به اعلامیه جهانی حقوق بشر

 

 

 

+ نوشته شده توسط دوست در 86/04/12 و ساعت 18:58 |

 

                                                                                                         عکس:نفیس گالری

+ نوشته شده توسط دوست در 86/04/02 و ساعت 9:43 |