او محمد مــا بود ...
برای آخرین بار توی یک روز گرم آخر اردیبهشت سال 83 بود که در کلاس مهارتهای زندگی ؛ محصول کار دوست خوبم ذبیح رامشخواه و دکتر صفرپور دیدمش . او هم بخشی از کارگاه را اداره می کرد ؛ بخش آشنایی با حقوق بشر را … محمد شهامت را می گویم ؛ دوست نازنینی که خیلی زود داغدارش شدیم. همچون خیالی زیبا وارد معرکه زندگی شد و تا آمدیم کشفش کنیم چون سایه ای ، سبک از زندگی ما پای درکشید و آنروز فی الواقع سایه ای از محمد بود ، پوستی برکشیده بر چارپاره استخوان ، با شبکلاهی بر سر که ظلم پرتوهای درمانگر را پنهان می کرد. فقط چشمهایش بود که هنوز پرطراوت و هوشیار بود و زندگی را فریاد می زد... با ادای هر جمله چند بار نفس تازه می کرد ، انگاری ششهایش برای بیش از دو کلمه گنجایش نداشت… اما آمده بود و چنان پرقدرت از حقوق بشر و اجتماع می گفت که انگار کن هیچ کار مهم دیگری در دنیا نداشت! بینگار زارع پیری که بذر گندم بر زمین می پاشد با عشق و با توکل بر خدا … و محمد با عشق کلمه می پاشید و غم حقوق بشر را می خورد : « تمام افراد بشر آزاد بدنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند[1]». و چنان پرحرارت و پرشور می گفت که گوئی هیچ درد لاعلاجی نداشت… اما بعد متوجه شدم که همانروز دوسه بار مسکن هایی قوی تزریق کرده بود که بتواند سرپا بایستد و غم حقوق بشر را بخورد : « هر کس حق دارد که شخصیت حقوقی او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود[2]».
از سال 1381 که پس از سالها اقامت در تهران به زادگاهش جهرم آمد هم همین قصه را دنبال می کرد ؛ آدمهایی را دور خودش جمع کرده بود و به صورت هفتگی گپ و گفتگوهای اجتماعی ترتیب می داد و تا مدتها ادامه داشت بدون هیچ تعطیلی ، حتی اگر گاهی شرکت کنندگان در این جلسات از تعداد انگشتان یک دست هم بیشتر نمی شد !
از حال جسمانی اش دورادور خبر داشتم و شنیده بودم که سرطان چه به روزش آورده ، اما هنوز ندیده بودمش تا همانروز حضور در کارگاه ، که یکه خوردم ، بغض یقه ام را گرفته بود و داشت خفه ام می کرد ، باور نمی کردم این محمد مــا باشد …. انگار که یکباره پیر شده بود ، لاغر شده بود ، چیزی از او نمانده بود… داد می زد که سرطان تمام هنرش را به کار گرفته بود که از محمد مــا چیزی بسازد آماده مرگ ، اما جنس محمد را نشناخته بود ؛ او کسی نبود که به استقبال مرگ برود ، زندگی را دوست داشت ، زمین را عاشق بود ، زبان پروانه ها را می فهمید ، مردم را می پرستید و به عشقشان نفس می کشید…تو گوئی هیچ قبض آب و برق و تلفنی در جیب کتش نبود! و قرار نبود فردای همانروز تن بی جانش را به شلاق شیمی درمانی بسپارد… و انگار کن هیچ کار مهم دیگری نداشت الّا غم خواری برای حقوق بشر : « همه در برابر قانون مساوی هستند و حق دارند بدون تبعیض از حمایت قانون برخوردار شوند [3]»… احوالش را پرسیدم و منتظر ماندم که از دردهای بی شمارش بگوید و من کاملا آماده گریستن بودم که با گفتن الحمدللهِ غلیظی خیالم را جمع کرد که هیچ غم و دردی در جهان ندارد و راه هر گونه دلسوزی احتمالی را بر من بست. اما مگر می شد محمد را در آن حال دید و آرام ماند؟ محمد نــور چشم ما بود که هر لحظه داشت کم سو تر می شد ، شوخی نیست ، شوخی نبود ، او محمد بود و نه هر کس دیگر ، یک عمر غم حقوق ما را خورده بود ، برای خودش هیچ سهمی از دنیا نخواست ، او جلوه ای از نور حق بود… او محمد ما بود ! شوخی نبود ، شوخی نیست و او هنوز پای تخته سیاه ایستاده بود و نمی دانم با چه نیروئی که از آن تن نحیف بعید می نمود داشت یقه می جراند و غم حقوق بشر را می خورد : « هر کس در اجرای حقوق و استفاده از آزادیهای خود فقط تابع محدودیتهایی است که بوسیله قانون… وضع گردیده است[4]»...
و آن روز خوب تمام شد و محمد چون خاطره ای زیبا در ذهن مان ماندگار شد. او چنان رفت که زندگی کرده بود ، به همان زیبایی و چنان راحت که انگار هیچ کار مهم دیگری در دنیا نداشت !
محمد رنگین کار
۱۳۸۶/۴/۸

