
یـاد تــو ؛ یـاد خوبیهـا
وقتی آشنای مسافری بعد از بدرقه در دو قدمی توست میتوانی گرمای دستانش را هنوزحس کنی و یا عطر آغوشش را؛ دور که میشود دلتتنگش می شوی. گاهی و برای کسانی وقت وداع و رفتن و خالی شدن چشم از رنگ آنها لحظاتی انگار دنیا غروب می کند حتی در آشناترین مکانها وپیش نزدیکترین کسان ؛در غربت و نزد غریبه ها که باشی واویلا!
رفتن هر عزیزی به سفر ابدی برای بازماندگان چنین حکمی دارد. عطر و بویش را حس میکنی حتی گرمای نفسش راتمام حالات و کردارش پیش چشم توست و سخت باور میکنی که دیگر وجودی از وی نبینی و صدایش را و نور چشمانش را دیگرحس نکنی و حرکت و تصویری از او پیش چشمت نیاید .
رفتن محمد سوای از خانواده اش برای ما دوستانش نیز چنین بود.
میخواهم که این یاد قشنگت همیشه در من سبز و زنده باشد پیش چشمانم حی و حاضر باشی و طنین لحن و صدایت تا هستم در گوشم نجوا کند.پس بادا که در هر فرصتی بتو بیاندیشم. زنده بودن تو در من اندیشیدن به خوبیها و آرمان های پاک خواهد بود .همین چندی پیش که به بهانه همین وبلاگ فکر و قلمم و حول و حوش تو پر میزد در خود سبکی و نشاط روح حس میکردم گویی که تو با منی و راهنما و کمکم و امروز دریافته ام که اندیشیدن به تو اندیشیدن به خوبیها و راستیها بوده است و آنها چون دم مسیحایی یاریگر پاکشیدن بسوی نیکیهایند.
یادت گرامی و زنده
مهرداد موحد

