تبليغاتX
محمد شهامت دار -

 

ناگهان چه زود دیر شد....................................................

 

به سالها پیش باز میگردم..... اکنون  در آستانه بهار 87 زمستان 79 پیش چشمانم بال میگیرد . 8 سال پیش .. آنقدرها پیر نشده ام که شفافیت لحظه ها جای خود را به خاکستری شبح خاطرات بدهد. نه سودای بدست آوردن آب نباتی چوبی  _ خروس قندی _  از این  دنیای بی مرام  در درونم سو سو میزند تا به طمع آن ... و نه دنیا داشته ای هستم که به ترس از دست دادن آن چه دارم .... ذهنم را متقاعد کنم که گذشته 8سال پیش را طور دیگری بیاد بیاورد . بویژه آن اسفند طلایی آن بهار بی بازگشت اصلاحات که نسیم آزادی و ابادی از تمام آبادیهای این مرز و بوم برخاسته بودکه حتا  کودکان کوچه ما را هوایی حاج سعید کرده بود. مردی  که بوی خاتمی میداد با نگاهی سرشار از امید  رو به آینده با تبسمی که زمزمه میکرد "  زنده باد مخالف من "   _ و من در مجالی دیگر به دفاع از انتخاب و عملکرد  خود در آن سالها مطلبی خواهم نگاشت که اگر باز به آن سالها برگردم با همه انتقادهایی که به این مرد شریف ومحجوب و برخوردار از نگاهی  نجیب داشته و  دارم باز به او اقتدا میکنم و ایمان دارم که او امین نجیبی بر امید و ارا ما بود وهیچ گاه  از انتخاب خود در آن دوران  پشیمان نیستم و بدیهی است  این امر به معنای تبعیت از تفکر سیاسی او و حمایت بی قید و شرط او در هر نمای سیاسی نمیباشد _   . خاتمی  سیدی که طعم شکلات داشت طعم عشق و شاید آزادی ..... اما هنوز مردی نبود با عبایی شکلاتی تراز و براز رو و پشت جلد کاغذ گلاسه  نشریه چلچراغ ....... نشریه پاتوق جوانان حزب مشارکت با همان سایز بینی سیاسی وقتیکه بزرگترهایشان با بقول خودشان آن عالیجناب دست دوستی میدادند بچه هایشان جایزه  بهترین طنزسال را به مهران مدیری میدادند که به تمسخر تحصن منتخبانشان  نشسته بود و حاج آقا ابطحی این سید خوش بر و رو  و چاق که نه فقط از دختران که از پسران وب نوشتش نیز  دلربایی میکند ذوق زده و با افتخار در  گزارش نویسی و عکاسی برای صفحه مجازی اش گوی سبقت از دست همه می ربود انگار این سیمین شوی از دست داده شهبانوی  داستان نویسی معاصر چیزی از غیب  فهمیده بود که در ب .. بسم ا...  رمان سووشونش که سیاوشون جلال بود  که جلال زندگیش بود نگاشت  مردم _ منظورش ما ایرانیها _  به بوسیدن دست عادت دارند ....  بگذریم ...  داشتم وصف آن روز ها را میکردم اخر این روزها روزهای انتخابات است و ذهنم و مهمتر از آن دلم بیاد محمد میافتد دوستی با هاله سبز و لبخند ملیحی که جدیت هیچ کاری حتا سیاست در هیجانی ترین هوای سال سبب نمیشد تا  لبش به گلخندی از دیدن دوستی که در هوای مخالف او حریف خواهی یا رجز خوانی سیاسی میکرد گشوده نشود و با تمام وجود نخندد و شاد نگردد که  او استاد انسان زیستن و شاد بودن  در سخت ترین لحظه های تصمیم گیری بود هیچ جنگلی جسارت آن را نداشت که در وحشی ترین لحظات حیات خود محمد را به شکستن قانون آدمیت و  زیر پا نهی آموزه های محمد ( ص ) بزرگ  معلم مهربانی و دوست داشتن و اهل بیت نبوت   (ع) مجبور کند ..................... این روز ها جای محمد خالی است تا درس رقابت سیاسی جوانمردانه و  با تمام توان را به ما بیاموزد . از خود میپرسم براستی اگر محمد این روزها بود  چکار میکرد و ایمان دارم در گام نخست تلاش میکرد تا دوستان را متقاعد کند  میدان رقابت را ترک نکنند و بر سر گزینه ای از میان خود به توافق برسند اگر این چنین نمیشد یا به هر دلیل فرد مورد توافق در عبور از اهرم های نظارتی نا تمام میماند از بین گزینه های موجود به انتخاب می نشست. محمد اهل میدان خالی کردن نبود ..................... یادم هست در اولین صبح های انتخابات مجلس ششم در استان ایلام در نشریه ای محلی منتسب به اصلاح طلبان مقاله ای نگاشتم_ بانام مستعار_  و میان  اصلاح طلبان و اصلاحات تمایزی قائل شدم در آن مقاله که به مذاق اصلاح طلبان مشارکتی جوان ایلامی خوش نیامد اصلاحات را روش و اصلاح طلبان را نوعی از تفکر سیاسی خوانده بودم که از طریق چهره هایی شاخص قابل شناسایی است.  اگر امروزه و تا سالیان سال دورنمایی سیاسی برای اصلاح طلبان در قدرت قابل رویت نمیباشد اما چه باک که اصلاح طلبی به مثابه یک روش و یک راه  همیشه  هر جا و در هر ساختار سیاسی مجال تولد دارد .......................  

 

19/12/1386 

ساعت 21

ذبیح اله رامش خواه                  
+ نوشته شده توسط دوست در 86/12/21 و ساعت 1:17 |